صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| تموم رنگاي دنيا دو رنگن مشکي تا ابد يه رنگه |
|
آموختم خوب فکر کنم باید مثل همه بگم سلام و خوبین عزیزان ! یادمه وقتی برای اولین بار سلام کردم میخواستم یه روزی همه منو از طریق این وبلاگ بشناسن ولی نه بخاطر اسم وبلاگ ( مشکی پوشان عاشق ) چون خبری از مشکی رنگه عشقه نبود و من هم در روز کلی مطلب میزاشتم و به همه میگفتم وبلاگ دارم چون وبلاگ برای خودش کلاسی داشت که این روزا دیگه این خبرا نیست کار به جای رسیده که سایت هم شده مثل وبلاگ و خوانندگی ( هر کسی از خانواده جدا میشه میره سراغ خوانندگی و سایت زدن ) گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم. یادمه همش از عشق مینوشتم چون طرفدار داشت مطالب همه خوانده می شد نه مثل این روزا که بچه قبل از اینکه بخوان برای اولین بار بگه مامان میگه عشق ای دوست در روضه قلب یادمه برای اولین بار که میخواستم نظری برای یکی از وبلاگها بزارم و دعوت شان کنم تا بیاد برای منم نظر بزارن این جمله را گزاشتم سخن گفتن یک احتیاج و گوش دادن یک هنر است چون خودم سر تا پا احتیاج و تو یک هنرمند و اولین نظری هم که بطور خصوصی برام یکی از دوستان فرستاد که تا حالا باهاش دوست هستم و دوسش دارم این بود میخوام به عنوان یه دوست اینو بهت بگم که مرگ را آخرین و بهترین راه نمیدانی و این را مابین صحبتهایت متوجه شدم حتی آن زمان که مرا از دست بدهی و این یکی از صفات عالی یک انسان است ولی اینقدر در این دنیا برای خودم کار درست کردم و مشغول شدم که تمام اینها را فراموش کردم و حالا که به دیروز و روزهای گذشته فکر میکنم جز افسوس و اینکه بگم یاد عشق کودکانه بخیر ندارم ولی تمام کسانی که میدانم این مطالب و میان میخوانن و دیگه با من ارتبات ندارن به هر دلیلی اینو میخوام بدونن که ( رام ، رامین یا نوید ) به تمام شما نیاز داشته و داره و فراموش تان نکرده. چون شما جای در وجود من دارین که من هنور به کسی ندادم و جای شما را در کنار خودم خالی احساس می کنم پس تو که اینو میدانم میخوانی بدان و مطمئن باش ما آغاز را در آنجای پیدا خواهیم کرد که در کنار هم باشیم و فریاد بزنیم که ای مردم زمین بیابید عشق را که لحظه ای میروید هزاران بار تقدیم هم کنیم پس گل من نفس و جان من ........................ من لحظه ای بود روئیدن عشق در من آن لحظه تا ابد تقدیم تو باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:0 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوست عزيز سلام اميدوارم كه در سال جديد تمام خوشبختي هاي دنيا در انتظارتان باشد و تلخي هاي هر اندازه اندك انرا با صبر و شكيبايي كه خداوند مهربان مي دهد طي كنين. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پيراهن خيس ابر تن پوش من است صد باغ تبر خورده در آغوش من است اين زندگی کبود اين تلخ بنفش زخمی است که سالهاست بر دوش من است ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوست عزيز و هميشگي ام اين مطلب رو براتون مي زارم و تايه مدت نه چندان طولاني وبلاگ مشكي پوشان عاشق رو به روز نمي كنم. ولي سعي مي كنم كه نزارم بين اين به روز رساني تا سري بعد وقفه اي طولاني ايجاد بشه. به هر حال از مهربوني هاي شما دوست و همراه هميشگي ام،تشكر مي كنم.. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد ، و روز آفتابی هم دلم بی تاب ابری تلخ و باران زاست ، خدایا من به دنبال چه می گردم ؟ به دنبال چيستم كه هر آنچه مي گردم ندايي دروني به من مي گويد كه باز هم دور شدي. به دنبال چه هستم كه تا به او برسم هستي ام نيست مي شود. تاوان كدامين گناه نكرده ام مجازاتي اين چنين است؟ به راستي كه به جرم كدامين گناه نكرده ام مجازاتم مي كني... بنده نا توانت اينبار ديگر لب به اعتراف گشوده است. اعتراف به داشتن قلبي كه تكه تكه شده است و توان گفتن راز نهفته درون آنرا حتي در پيشگاه معبود خويش نيز ندارد. به آخر خط رسيده ام. به مرزي كه در آن متولد شده ام. آري تنهايي... تنها متولد شدم و اينك نيز زمان تنها شدن دوباره من است. تنها مي شوم. به دور از همه.به دور از آسمان و زمين و خاك و حتي تو. تنهايي كه سالهاست با آن دست و پنجه نرم مي كنم اما نتوانستم اورا خاك كنم. همواره سخنانم به سه نقطه رسيده است ولي نمي دانم كه تا كي بايد به جاي حرف هاي دلم از سه نقطه كمك بگيرم... تا به كي سكوت؟؟؟ باز هم جوابش را نمي دانم پس باز ... به دنبال چيستم؟ به دنبال ياري كه رخت بربست و رفت،به ياري كه نمي دانم جسمش را به خاك يا كه يادش را به دست خاك سرد سپردم كه هنوز در خيال يا هويدايم كلبه ام را با او بنا مي كنم. براستي كه كجاست؟ يار كيست؟عشق چيست؟معشوق و دلباخته كيست و كجابه دنبالش بگردم؟ تو مي داني. چرا ياري ام نمي كني تا شايد بتوانم دل آشوبم را اندكي آرام كنم. دنيايم رنگ تيرگيست و آسمان زندگي ام همواره بارانيست.عقربه هاي ساعتم از پي هم مي گذشتند و گذر عمري بي حاصل آزارم مي داد كه حتي ساعت را نيز از خود دور نمودم تا ندانم كه زمان چيست و در كجاي آن ايستاده ام... من كه نمي دانم كجاست تو به او بگو كه من نيز تنهايم.تنهايي را در جمعي پر از آدميان كه در نظرم جز گرگ صفتاني بيش نيستند تجربه مي كنم. در فكر رهايي و تنهايي ام اما چه كنم كه هنوز در دلم نوري اندك مي درخشد كه مرا از رهايي اين قفس آهنين مي هراساند. ترسي شبيه ترس از رفتن به درون اقيانوس با دستاني بسته و پاهايي قطع شده. از مرگ نمي ترسم اما از آه سينه سوز مادري چون فرشته وحشت دارم... نمي گويم نجاتم بده فقط به بنده گوشه چشمي بيانداز تا شايد راهي براي رسيدن به عشقي كه برايم چون سايه هست برسم... اما جانان من تو نيز خود مي داني كه به دور از همه تورا دوست دارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تا ديدار دوباره و روزهايي بهتر از امروز و گذشته همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپارم و آرزوي شادكامي شما عزيزان را دارم. دوستدار شما روشنك
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:44 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوستان عزیز سلام
امیدوارم که سلامت باشین. توی این بخش نمی تونم چیزی بنویسم جز اینکه ازتون بخوام که برای رامین عزیز دعا کنین که زودتر به جمع ما برگرده. چون این روزای آخر سال رو داره در بیمارستان طی می کنه. چند روز پیش توی جاده با ماشین خودش تصادف کرده و الانم در بخش ویژه بستری هست. از خدای خودم می خوام که هرچه زودتر سلامتی رو به رامین عزیز بده و بازم در کنار شما عزیزان در خانه مشکی پوشان عاشق کنار هم جمع بشیم و تمام روزهای غمبار گذشته را با خوبی های همدیگه جبران کنیم. منو ببخشید اگه نتونستم با بیانی دیگه شما رو مطلع کنم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تو باران را دوست داشتی و من صدای باران را. باران می بارید. به دنبال قطره های باران دویدم، امید داشتم در نهایت به جایی برسم تا بتوانم تورا خشنود کنم... دویدم و دویدم اما هر انچه که نزدیک تر می شدم قطره های باران بیشتر و بیشتر می شد و من نمی دانستم که جمع کردن تمام قطرات باران کاری محال است. امید داشتم که همه قطره ها باران ها را جمع کنم تا به تو هدیه کنم. باران را نشانه محبت و دوست داشتن نهادم. در خیالم خواستم با بخشیدن تمام قطره های باران تورا خشنود کنم اما افسوس که تنها خیالی بود و زمان مجال انجامش را به من تنها نمی دهد.. سخاوت را از آسمان آموختم و صبر را از زمین... اینرا بدان که خواستم اما نشد. دوست داشتنی تر از تمام ترنم های بهاری هستی.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:22 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خالق هستی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمی تونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم می خوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن، تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع می خوام برات غمهات و آتیش بزنم هرچی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوام بهت بگم.... *رامین جان تولدت مبارک* ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوست عزیز سلام آره عزیزان، امروز تولد رامین عزیزم هستش و به همین دلیل امروز توی خونه مشکی پوشان عاشق جشن تولد هست و شما هم با اومدنتون خوشحالمون کردین و قبل از هر چیز من این روز را به رامین عزیز و خانواده محترم و مهربان ایشان تبریک می گم و امیدوارم که سالیان سال شاد و سلامت باشی به آرزو های خود رسیده و این روز را به پاس بودنت در کنار هم جشن بگیریم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، رامین جان... روز میلاد تن تو،روز خجسته عشق بازی بلبلان است. روزی ترنم باران محبت،روز پیدایش رازقی و شکفتن شقایقی که دلش پر از خون دوست داشتن است و بر اندام نحیفش رنگ عشق پاشیده است و روز عشق ... روز عشقی که همگان آنرا به هم تبریک می گویند... روز میلاد تن تو،روز عطر افشانی یاس به پای قدومت است... هدیه ی یک جام بلورین عاطفه، صدای نوازشگر آب،روز مهر و عشق اهورایی،شادی مادر، یادگاری حک شده بر کتیبه بیستون،روز جشن مقدس بودن برای شکر گذاری میلاد تو... و دراین روز من پیشانی ام پیوسته به خاک است و خدای اهورا را برای آفردنت ای زیباترین حاصل آفرینش می ستایم.آن زمان که وجود تو بهانه آفرینش تو شد و دنیای غریبم پر شد از صدای تو، آن هنگامی که هدیه داده شدی برای زیستن من چه عاشقانه عشق را به پایت ریختم و چه مقدسانه و صادقانه می گویم که چون نوید نامت دوستت دارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب عزیزان، از اینکه دعوت منو قبول کردین و تو این به دیدن ما اومدین ازتون ممنونم و پیشاپیش به خاطر ستاره های مادگاری از بهمون هدیه می دین ازتون تشکر می کنم. در آخر باز هم رامین عزیزم، با دنیایی شور و اشتیاق تولدتو تبریک می گم و امیدوارم که سالیان سال روز و روزگار به کامت باشه و از خدای خود بهترین های دنیارو برایت آرزومندم.
*** الهی که هزار سال همین جشن و بگیریم به خاطر وجودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید ادنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تورو تا آسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق، بیاد هزارتا مهمون ***
دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:51 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام تنها خالق هستی سلام... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هنوزم به ياد اون روز كه نگاهمو مي ديدي من مي گم حرف دلم بود هرچي ديدي و شنيدي هنوزم صورت خيسم رنگ افتابو نديده از همون روز كه صداي پاهاي تورو شنيده هنوزم چشم هاي خيسم همدم ابر بهاره هنوزم آسمون عشقم هر روز استمو مي ياره هنوزم چشم قشنگت مي كنه مست و ديوونم مثل اون دفعه اول هنوز عاشقت مي مونم هنوز از قعر وجودم شعر عاشقي مي خونم پاي حرفم هنوز هستم اين كه منتظر مي مونم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اینبارم بین به روز رسانی هامون وقفه ای طولانی ایجاد شد که به خاطرش از شما دوست عزیزم معذرت می خوام. و از همه دوستانی که در این مدت مشکی پوشان عاشق رو فراموش نکردن و به دیدن ما آمدن سپاسگذارم. و اما درخواستی که از همه عزیزان دارم... من در بهضی از وبلاگ هایی که دیدن می کردم اکثر مطالب ثبت شده در این وبلاگ رو دیدم که دست نوشته من یا رامین عزیزم هست ولی در وبلاگ های که دوستان این مطالب رو قرار دادن اسمی از نویسنده های این مطالب و یا منبع آن قرار ندادن و از همه مهم تر ما هم از این کار اطلاع نداشتیم و به صورت کاملا اتفاقی این موردها رو دیدیم که از دیدن اینکار از دست این عزیزان گله مند شدیم. از همه عزیزان خواهشمندیم قبل از برداشت هر گونه مطلبی این مسله را با ما در میان بزارین..
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، شمارش لحظه ها و دقیقه ها و ساعت ها دیگر بیهوده اند... به ساعت های دنیا بگو از حرکت باز ایستند که دلیلی برای زندگانی نیست. و زمانیکه بهانه های بودنت پرپر می شوند دیگر دلیلی برای دیدن لحظه های فراق نیست. به ساعتم حکمی ثابت داده ام و دقیقه و ثانیه رفتنت تا ابد در آن ثبت شده است و با هر بار دیدن آن، لحظه غمبار رفتن تو ضربه ای زهر آلود بر قلبم فرو می کند و مرا از زندگانی سیر می کند.. من و تو هر دو درگیر درد فراغیم. تو شکل ماه شده ای و سرد و زیبا به نظاره عالمی و من چون خورشید از عشق تو می سوزم. می سوزم و کسی نیست که توانایی تماشا کردن لحظه ای غم مرا داشته باشد. لحظه هاست که تمام خانه دلم هوای تورا کرده و به هر بهانه ای ناله ای از دل خود برمی آورم و زجه ای پر از بی صدایی را در دل فریاد می کنم. در کجای تقویم زندگی ام به تو خواهم رسید و در کدامین سو و خانه ای می توان لحظه ای را با تو سر کنم. تنهایی عهد میان ما نبود، به فکر تنهایی دل تنهایم باش و تنها یک لحظه دیگر مرا به سوی خود بخوان... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، امیدوارم که با این مطالب نظر شما دوست عزیز را جلب کرده باشم. با آرزوی داشتن روزهایی خوش و زیبا شما را تا دیدار بعدی به خدای مهربان می سپارم. دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:39 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوست عزيز سلام اميدوارم كه شاد و سلامت باشيد... در عشق تو گاه بت پرستم گویند ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
براي چشماني كه مدت هاست بسته شده اند، اما چشماني هنوز به اميد آنكه روزي نور چشمان بسته را ببينند به زندگي ادامه مي دهند... به آخر جاده مي انديشم و در هواي با تو بودن روز را به شب مي رساندم. در انديشه آنم كه روان سوي تو آرم و در برت آرامش گيرم. به روزهاي با تو بودن مي انديشم و هنوز بعد از گذشت روزها و ساعت ها و ثانيه هاي تنهايي چشمانم اشكي سرخ، چون رنگ خون در خود نمايان مي كنند و از شكست عهدمان حتي توان جاري كردن آنان را ندارم و سنگيني اين بغض را در وجود خود تحمل مي كنم. هربار به ياد چشمان تو مي افتم و از خداي خود عاجزانه مي خواهم كه تنها يك بار ديگر بتوانم به آنان چشمان سخن گويت خيره شوم و بر زانوانت سر گذارم و برايم از عاشقانه هايت بسرايي و من نيز چون هميشه به آرامش برسم. اما افسوس كه همه تصوري بيش نيستند و روياي رسيدن به تو به درون قصه ها رفت و آرزوهاي شيرين ما، با رفتن تو رهسپار افسانه ها شدند و تنهايي رسم دل هاي عاشق ما شد. نمي دانم كه تا كي بايد انتظار رسيدن را در دل داشته باشم اما مي دانم كه سفرت بي بازگشت است و مي دانم كه تنها راه وصال عشق مان، سفر من است... سفر بايد كرد از اين دنياي خاكي،سفر بايد كرد از ميان مردمان،سفر بايد كرد تا بتوانم با دستانمان سقف آرزوهايمان را در دنياي ديگر بنا كنيم. بي تو غرق غم ها گشته ام، بي تو دل من لبريز از غم است و بي تو دنيايم تاريك و كوچك... بي تو زمان خنده هايم اندك است و غم چهره ام طويل. كاش سرود با هم بودنمان ابدي بود نازنينم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، باز هم بادهاي غريبه اما زود آشنا به سمت كلبه بي كسي هايم روانه شدند و به ياد روز هاي گذشته چشمانم رابهاري شد. ياد روياي داشتنت و شوق وصالي شيرين و به ياد ماندني . ياد گرمي دستان پر مهر و چشماني لبريز از عشق و مستي و قامتي كه هزاران بار شكست اما ايستاد و آنقدر جنگيد كه دست نامرد زمانه آسماني اش كرد. روزهاي رفته را نمي توانم باز پس گيرم و يا سرنوشتم رااز سر بنويسم تنها مي توانم به انتظاري سهمگين دل بسپارم و بنشينم به اميد روزي و يا شايد لحظه اي زيبا اما سخت و دلنشيني كه فرشتگان مرگ بيايند و اين نيمه جان باقي مانده در اين تن شكسته را بگيرند و به ارامش ابدي برسانند.. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، با اميد اينكه توانسته باشم با اين به روز رساني رضايت شما دوست عزيزم را جلب كرده باشم. تا ديدار بعدي شما را به خداوند منان مي سپارم.
دوستداران شما مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:39 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا
دوست عزيز سلام آرزوي سلامتي و شادابي شما همراه هميشگي مشكي پوشان عاشق را قبل از هر چيز از خالق خود خواستارم و بدون هيچ مقدمه اي شمارا دعوت به خواندن مطالب اين بخش مي كنم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مي شود در حضور خارها يك ياس بود در هياهوي مترسكها پر از احساس بود مي شود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرند، بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس كرد كاش مي شد حرفي از «كاش ميشد» هم نبود هر چه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پاييز آمد.... پاييزي ديگر از راه رسيد و با آمدن ابر و باد و باران تحولي ديگر در جهان رخ داد. در خلوت خود خياباني زيبا، را تصور كن... خورشيد مي آيد، روز مي شود،و غروب آفتاب و شب،و گذر يك روز ديگر و بي وقفه ساعت ها از پي هم مي گذرند و تو همچنان به آن خيابان مي انديشي و زيبايي اش را مثال مي زني.اما هر چه مي گذرد زيبايي در نظرت بي معنا مي شود و مي بيني كه درختان بيش از بيش رنگ مي بازند و شاخه هاي به هم تابيده چه بي تفاوت، برگ هاي مسافر را از خود جدا مي كنند و تنها و تنهاتر مي شوند. در خيابان قدم بگذار و در طول مسير نگاهي به پشت سر بيانداز و به راه خود ادامه بده،مسير بي انتهاست...! درختان ديگر برگ هاي سبز رنگ را بر خود ندارند و تنها شده اند و اينبار سنگ فرش خيابان است كه همزباني براي تنهايي خود يافته است. سنگ فرش تنهايي كه همه از روي او مي گذرند اما هيچكس براي هميشه برايش ماندگار نمي شود و تنها در برهه اي از زمان همزباني براي خود مي يابد...! همه تنها مي آييم و تنها مي رويم و نياز به داشتن ديگري، تنها رفع احساس است و بس.احساسي كه مي تواند هر رنگي به خود گيرد و مثال پارچه اي سفيد...! در تقويم زندگي هر فرد، مسافران زيادي مي آيند و مي روند اما كاش كه در ميان آن همه رهگذر و مسافر، همدم شب تنهايي هايمان به بي رحمي درختان نشود چرا كه راه بازگشت باز هست، اما شايد براي رفتن ها و آمدن ها ديگر فرصتي نباشد و اگر باشد ديگر پايه اي با استحكام بيش در كار نباشد.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوست عزيز، به پايان اين بخش از وبلاگ رسيديم و باز هم مثل هميشه آرزوي بهترين ها را براي شما داريم و تا ديدار بعدي شمارا به خداوند مهربان مي سپارم.
دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:35 ´ توسط رامین وفا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مشکی پوشان عاشق میخواهد در شادی و خوشی در تنهائی و درد با شما باشد پس مارا فراموش نکنید
|
| پیوندهای روزانه |
|
مژگان وفا مشکی پوشان عاشق 1 مشکی پوشان عاشق 2 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
درد دل |
| نویسندگان |
|
رامین وفا روشنک |
|
RSS
|