صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| تموم رنگاي دنيا دو رنگن مشکي تا ابد يه رنگه |
|
به نام تنهاترين تنها اگر کاشفی از روی نا چاری سلام را برای آغاز حرف ها و داستان هاي دشوار از میان دنیای واژه ها نمی کشید حتی در آغازهایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام : از بس همه ی مردم دنیا بعد از سلام های مرسوم سرزمین خودشان حال همدیگر را پرسیدن من یکی دیگر خسته ام اگر حالت را می دانستم که برایت از دلتنگي هايم نمی نوشتم تو هم اگه خواستی بدانی .... بگذریم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، كاش ميان زندگي و مرگ حكم تعويض داشتيم از براي بودن و نبودن خود حكم تصميم داشتيم كاش براي داشتن عشق،حكم تحقيري نبود از براي ماندن او،اشك و ماتم و حسرت هم نبود ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، از نوشتن او و براي او گفتن هرچه بگويم كم است. سالها گفتم و ديدم و شنيدم و امروز همان روزيست كه وجودم از بودن من بيزار شد.بيزار شد چرا كه اورا ناديده گرفتم.ناديده گرفتم و به عشق انديشيم،به عشق خنديدم و با او گريستم و با او زندگي كردم اما افسوس كه همه رويا و شايد افسانه و شايد كابوسي شيرين و شايد خاطره اي تلخ و يا خوش طعم به جاي ماند. امروز همان روزيست كه ديگر از بودن ها و اميدهاي واهي ام مرا رانده و شايد رانده اي و شايد رانده اند. اما خوب مي دانم چيزي كه بر دل حك شد ناپديد شدني ست.تكلم و تحرك لازمه ادامه دادن راهيست كه پاي بر جاده ناهموارش نمودي.... مي گذرم از خود و خون.مي گذرم از تو و عشق .مي گذرم وز جان و دل، و مي گذرم از صحنه هاي بي روح زندگي. تنها اوست كه تنهاست.كسي كه مرا بدون اجازه من زاده نمود و بي ميل من هم جان را از تنم جدا مي كند.پس نمي ترسم؛نمي ترسم از تنهايي يارانم، چرا كه شاهد دلربايي آنان بوده ام و شايد همين باشد دليل من و يا شايد دلخوشي من از آينده او.... به راستي كه درست است كه مي گويند هيچگاه فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند پس در تنهايي لحظه هايت به ياد عاشق تنهايي كه روزگار ساخت نيز باش. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، حیف از آن صداقتی که بود و نیست.............آن همه نجابتی که بود و نیست این شکوه سبز تو برای من............سایه حمایتی که بود و نیست یک صدای خسته در گلوی نی............ناله شکایتی که بود و نیست آن همه دو بیتی آن همه غزل............شرح بی نهایتی که بود و نیست عشق اگر چه گاه جلوه می کند............عاشقی حکایتی که بود و نیست
حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم............چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل............آب این روی سیاهم بود و نیست یاد آن ایام مشتاقی بخیر............عاشقی تنها گناهم بود و نیست.
مرسي از اينكه باز هم مهمان كلبه مشكي پوشان عاشق شدين.و پيشاپيش از محبت شما سپاسگذارم.
دوستداران شما مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:2 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام تنها ترین تنها دوست عزیز سلام. از اینکه بازم به دیدن دوستان خودتون در مشکی پوشان اومدین ازتون ممنونم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سلام بهانه من برای زندگی .... قلبت شکسته است ..... می دانم !! دوری برایت سخت است ...... می دانم ! اما برای چند لحظه ای آرام بگیر ، تا برایت بگویم... بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! بگویم از آنچه که در این مدت بر من گذشت..... اما گریه نکن .... که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... و ای نفسم..... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، با تشکر از حضور مهربانت مشکی پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:56 ´ توسط رامین وفا |
|
|
آموختم خوب فکر کنم باید مثل همه بگم سلام و خوبین عزیزان ! یادمه وقتی برای اولین بار سلام کردم میخواستم یه روزی همه منو از طریق این وبلاگ بشناسن ولی نه بخاطر اسم وبلاگ ( مشکی پوشان عاشق ) چون خبری از مشکی رنگه عشقه نبود و من هم در روز کلی مطلب میزاشتم و به همه میگفتم وبلاگ دارم چون وبلاگ برای خودش کلاسی داشت که این روزا دیگه این خبرا نیست کار به جای رسیده که سایت هم شده مثل وبلاگ و خوانندگی ( هر کسی از خانواده جدا میشه میره سراغ خوانندگی و سایت زدن ) گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم. یادمه همش از عشق مینوشتم چون طرفدار داشت مطالب همه خوانده می شد نه مثل این روزا که بچه قبل از اینکه بخوان برای اولین بار بگه مامان میگه عشق ای دوست در روضه قلب یادمه برای اولین بار که میخواستم نظری برای یکی از وبلاگها بزارم و دعوت شان کنم تا بیاد برای منم نظر بزارن این جمله را گزاشتم سخن گفتن یک احتیاج و گوش دادن یک هنر است چون خودم سر تا پا احتیاج و تو یک هنرمند و اولین نظری هم که بطور خصوصی برام یکی از دوستان فرستاد که تا حالا باهاش دوست هستم و دوسش دارم این بود میخوام به عنوان یه دوست اینو بهت بگم که مرگ را آخرین و بهترین راه نمیدانی و این را مابین صحبتهایت متوجه شدم حتی آن زمان که مرا از دست بدهی و این یکی از صفات عالی یک انسان است ولی اینقدر در این دنیا برای خودم کار درست کردم و مشغول شدم که تمام اینها را فراموش کردم و حالا که به دیروز و روزهای گذشته فکر میکنم جز افسوس و اینکه بگم یاد عشق کودکانه بخیر ندارم ولی تمام کسانی که میدانم این مطالب و میان میخوانن و دیگه با من ارتبات ندارن به هر دلیلی اینو میخوام بدونن که ( رام ، رامین یا نوید ) به تمام شما نیاز داشته و داره و فراموش تان نکرده. چون شما جای در وجود من دارین که من هنور به کسی ندادم و جای شما را در کنار خودم خالی احساس می کنم پس تو که اینو میدانم میخوانی بدان و مطمئن باش ما آغاز را در آنجای پیدا خواهیم کرد که در کنار هم باشیم و فریاد بزنیم که ای مردم زمین بیابید عشق را که لحظه ای میروید هزاران بار تقدیم هم کنیم پس گل من نفس و جان من ........................ من لحظه ای بود روئیدن عشق در من آن لحظه تا ابد تقدیم تو باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:0 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوست عزيز سلام اميدوارم كه در سال جديد تمام خوشبختي هاي دنيا در انتظارتان باشد و تلخي هاي هر اندازه اندك انرا با صبر و شكيبايي كه خداوند مهربان مي دهد طي كنين. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پيراهن خيس ابر تن پوش من است صد باغ تبر خورده در آغوش من است اين زندگی کبود اين تلخ بنفش زخمی است که سالهاست بر دوش من است ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوست عزيز و هميشگي ام اين مطلب رو براتون مي زارم و تايه مدت نه چندان طولاني وبلاگ مشكي پوشان عاشق رو به روز نمي كنم. ولي سعي مي كنم كه نزارم بين اين به روز رساني تا سري بعد وقفه اي طولاني ايجاد بشه. به هر حال از مهربوني هاي شما دوست و همراه هميشگي ام،تشكر مي كنم.. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد ، و روز آفتابی هم دلم بی تاب ابری تلخ و باران زاست ، خدایا من به دنبال چه می گردم ؟ به دنبال چيستم كه هر آنچه مي گردم ندايي دروني به من مي گويد كه باز هم دور شدي. به دنبال چه هستم كه تا به او برسم هستي ام نيست مي شود. تاوان كدامين گناه نكرده ام مجازاتي اين چنين است؟ به راستي كه به جرم كدامين گناه نكرده ام مجازاتم مي كني... بنده نا توانت اينبار ديگر لب به اعتراف گشوده است. اعتراف به داشتن قلبي كه تكه تكه شده است و توان گفتن راز نهفته درون آنرا حتي در پيشگاه معبود خويش نيز ندارد. به آخر خط رسيده ام. به مرزي كه در آن متولد شده ام. آري تنهايي... تنها متولد شدم و اينك نيز زمان تنها شدن دوباره من است. تنها مي شوم. به دور از همه.به دور از آسمان و زمين و خاك و حتي تو. تنهايي كه سالهاست با آن دست و پنجه نرم مي كنم اما نتوانستم اورا خاك كنم. همواره سخنانم به سه نقطه رسيده است ولي نمي دانم كه تا كي بايد به جاي حرف هاي دلم از سه نقطه كمك بگيرم... تا به كي سكوت؟؟؟ باز هم جوابش را نمي دانم پس باز ... به دنبال چيستم؟ به دنبال ياري كه رخت بربست و رفت،به ياري كه نمي دانم جسمش را به خاك يا كه يادش را به دست خاك سرد سپردم كه هنوز در خيال يا هويدايم كلبه ام را با او بنا مي كنم. براستي كه كجاست؟ يار كيست؟عشق چيست؟معشوق و دلباخته كيست و كجابه دنبالش بگردم؟ تو مي داني. چرا ياري ام نمي كني تا شايد بتوانم دل آشوبم را اندكي آرام كنم. دنيايم رنگ تيرگيست و آسمان زندگي ام همواره بارانيست.عقربه هاي ساعتم از پي هم مي گذشتند و گذر عمري بي حاصل آزارم مي داد كه حتي ساعت را نيز از خود دور نمودم تا ندانم كه زمان چيست و در كجاي آن ايستاده ام... من كه نمي دانم كجاست تو به او بگو كه من نيز تنهايم.تنهايي را در جمعي پر از آدميان كه در نظرم جز گرگ صفتاني بيش نيستند تجربه مي كنم. در فكر رهايي و تنهايي ام اما چه كنم كه هنوز در دلم نوري اندك مي درخشد كه مرا از رهايي اين قفس آهنين مي هراساند. ترسي شبيه ترس از رفتن به درون اقيانوس با دستاني بسته و پاهايي قطع شده. از مرگ نمي ترسم اما از آه سينه سوز مادري چون فرشته وحشت دارم... نمي گويم نجاتم بده فقط به بنده گوشه چشمي بيانداز تا شايد راهي براي رسيدن به عشقي كه برايم چون سايه هست برسم... اما جانان من تو نيز خود مي داني كه به دور از همه تورا دوست دارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تا ديدار دوباره و روزهايي بهتر از امروز و گذشته همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپارم و آرزوي شادكامي شما عزيزان را دارم. دوستدار شما روشنك
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:44 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوستان عزیز سلام
امیدوارم که سلامت باشین. توی این بخش نمی تونم چیزی بنویسم جز اینکه ازتون بخوام که برای رامین عزیز دعا کنین که زودتر به جمع ما برگرده. چون این روزای آخر سال رو داره در بیمارستان طی می کنه. چند روز پیش توی جاده با ماشین خودش تصادف کرده و الانم در بخش ویژه بستری هست. از خدای خودم می خوام که هرچه زودتر سلامتی رو به رامین عزیز بده و بازم در کنار شما عزیزان در خانه مشکی پوشان عاشق کنار هم جمع بشیم و تمام روزهای غمبار گذشته را با خوبی های همدیگه جبران کنیم. منو ببخشید اگه نتونستم با بیانی دیگه شما رو مطلع کنم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تو باران را دوست داشتی و من صدای باران را. باران می بارید. به دنبال قطره های باران دویدم، امید داشتم در نهایت به جایی برسم تا بتوانم تورا خشنود کنم... دویدم و دویدم اما هر انچه که نزدیک تر می شدم قطره های باران بیشتر و بیشتر می شد و من نمی دانستم که جمع کردن تمام قطرات باران کاری محال است. امید داشتم که همه قطره ها باران ها را جمع کنم تا به تو هدیه کنم. باران را نشانه محبت و دوست داشتن نهادم. در خیالم خواستم با بخشیدن تمام قطره های باران تورا خشنود کنم اما افسوس که تنها خیالی بود و زمان مجال انجامش را به من تنها نمی دهد.. سخاوت را از آسمان آموختم و صبر را از زمین... اینرا بدان که خواستم اما نشد. دوست داشتنی تر از تمام ترنم های بهاری هستی.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:22 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خالق هستی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمی تونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم می خوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن، تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع می خوام برات غمهات و آتیش بزنم هرچی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوام بهت بگم.... *رامین جان تولدت مبارک* ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوست عزیز سلام آره عزیزان، امروز تولد رامین عزیزم هستش و به همین دلیل امروز توی خونه مشکی پوشان عاشق جشن تولد هست و شما هم با اومدنتون خوشحالمون کردین و قبل از هر چیز من این روز را به رامین عزیز و خانواده محترم و مهربان ایشان تبریک می گم و امیدوارم که سالیان سال شاد و سلامت باشی به آرزو های خود رسیده و این روز را به پاس بودنت در کنار هم جشن بگیریم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، رامین جان... روز میلاد تن تو،روز خجسته عشق بازی بلبلان است. روزی ترنم باران محبت،روز پیدایش رازقی و شکفتن شقایقی که دلش پر از خون دوست داشتن است و بر اندام نحیفش رنگ عشق پاشیده است و روز عشق ... روز عشقی که همگان آنرا به هم تبریک می گویند... روز میلاد تن تو،روز عطر افشانی یاس به پای قدومت است... هدیه ی یک جام بلورین عاطفه، صدای نوازشگر آب،روز مهر و عشق اهورایی،شادی مادر، یادگاری حک شده بر کتیبه بیستون،روز جشن مقدس بودن برای شکر گذاری میلاد تو... و دراین روز من پیشانی ام پیوسته به خاک است و خدای اهورا را برای آفردنت ای زیباترین حاصل آفرینش می ستایم.آن زمان که وجود تو بهانه آفرینش تو شد و دنیای غریبم پر شد از صدای تو، آن هنگامی که هدیه داده شدی برای زیستن من چه عاشقانه عشق را به پایت ریختم و چه مقدسانه و صادقانه می گویم که چون نوید نامت دوستت دارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب عزیزان، از اینکه دعوت منو قبول کردین و تو این به دیدن ما اومدین ازتون ممنونم و پیشاپیش به خاطر ستاره های مادگاری از بهمون هدیه می دین ازتون تشکر می کنم. در آخر باز هم رامین عزیزم، با دنیایی شور و اشتیاق تولدتو تبریک می گم و امیدوارم که سالیان سال روز و روزگار به کامت باشه و از خدای خود بهترین های دنیارو برایت آرزومندم.
*** الهی که هزار سال همین جشن و بگیریم به خاطر وجودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید ادنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تورو تا آسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق، بیاد هزارتا مهمون ***
دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:51 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام تنها خالق هستی سلام... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هنوزم به ياد اون روز كه نگاهمو مي ديدي من مي گم حرف دلم بود هرچي ديدي و شنيدي هنوزم صورت خيسم رنگ افتابو نديده از همون روز كه صداي پاهاي تورو شنيده هنوزم چشم هاي خيسم همدم ابر بهاره هنوزم آسمون عشقم هر روز استمو مي ياره هنوزم چشم قشنگت مي كنه مست و ديوونم مثل اون دفعه اول هنوز عاشقت مي مونم هنوز از قعر وجودم شعر عاشقي مي خونم پاي حرفم هنوز هستم اين كه منتظر مي مونم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اینبارم بین به روز رسانی هامون وقفه ای طولانی ایجاد شد که به خاطرش از شما دوست عزیزم معذرت می خوام. و از همه دوستانی که در این مدت مشکی پوشان عاشق رو فراموش نکردن و به دیدن ما آمدن سپاسگذارم. و اما درخواستی که از همه عزیزان دارم... من در بهضی از وبلاگ هایی که دیدن می کردم اکثر مطالب ثبت شده در این وبلاگ رو دیدم که دست نوشته من یا رامین عزیزم هست ولی در وبلاگ های که دوستان این مطالب رو قرار دادن اسمی از نویسنده های این مطالب و یا منبع آن قرار ندادن و از همه مهم تر ما هم از این کار اطلاع نداشتیم و به صورت کاملا اتفاقی این موردها رو دیدیم که از دیدن اینکار از دست این عزیزان گله مند شدیم. از همه عزیزان خواهشمندیم قبل از برداشت هر گونه مطلبی این مسله را با ما در میان بزارین..
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، شمارش لحظه ها و دقیقه ها و ساعت ها دیگر بیهوده اند... به ساعت های دنیا بگو از حرکت باز ایستند که دلیلی برای زندگانی نیست. و زمانیکه بهانه های بودنت پرپر می شوند دیگر دلیلی برای دیدن لحظه های فراق نیست. به ساعتم حکمی ثابت داده ام و دقیقه و ثانیه رفتنت تا ابد در آن ثبت شده است و با هر بار دیدن آن، لحظه غمبار رفتن تو ضربه ای زهر آلود بر قلبم فرو می کند و مرا از زندگانی سیر می کند.. من و تو هر دو درگیر درد فراغیم. تو شکل ماه شده ای و سرد و زیبا به نظاره عالمی و من چون خورشید از عشق تو می سوزم. می سوزم و کسی نیست که توانایی تماشا کردن لحظه ای غم مرا داشته باشد. لحظه هاست که تمام خانه دلم هوای تورا کرده و به هر بهانه ای ناله ای از دل خود برمی آورم و زجه ای پر از بی صدایی را در دل فریاد می کنم. در کجای تقویم زندگی ام به تو خواهم رسید و در کدامین سو و خانه ای می توان لحظه ای را با تو سر کنم. تنهایی عهد میان ما نبود، به فکر تنهایی دل تنهایم باش و تنها یک لحظه دیگر مرا به سوی خود بخوان... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، امیدوارم که با این مطالب نظر شما دوست عزیز را جلب کرده باشم. با آرزوی داشتن روزهایی خوش و زیبا شما را تا دیدار بعدی به خدای مهربان می سپارم. دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:39 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوست عزيز سلام اميدوارم كه شاد و سلامت باشيد... در عشق تو گاه بت پرستم گویند ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
براي چشماني كه مدت هاست بسته شده اند، اما چشماني هنوز به اميد آنكه روزي نور چشمان بسته را ببينند به زندگي ادامه مي دهند... به آخر جاده مي انديشم و در هواي با تو بودن روز را به شب مي رساندم. در انديشه آنم كه روان سوي تو آرم و در برت آرامش گيرم. به روزهاي با تو بودن مي انديشم و هنوز بعد از گذشت روزها و ساعت ها و ثانيه هاي تنهايي چشمانم اشكي سرخ، چون رنگ خون در خود نمايان مي كنند و از شكست عهدمان حتي توان جاري كردن آنان را ندارم و سنگيني اين بغض را در وجود خود تحمل مي كنم. هربار به ياد چشمان تو مي افتم و از خداي خود عاجزانه مي خواهم كه تنها يك بار ديگر بتوانم به آنان چشمان سخن گويت خيره شوم و بر زانوانت سر گذارم و برايم از عاشقانه هايت بسرايي و من نيز چون هميشه به آرامش برسم. اما افسوس كه همه تصوري بيش نيستند و روياي رسيدن به تو به درون قصه ها رفت و آرزوهاي شيرين ما، با رفتن تو رهسپار افسانه ها شدند و تنهايي رسم دل هاي عاشق ما شد. نمي دانم كه تا كي بايد انتظار رسيدن را در دل داشته باشم اما مي دانم كه سفرت بي بازگشت است و مي دانم كه تنها راه وصال عشق مان، سفر من است... سفر بايد كرد از اين دنياي خاكي،سفر بايد كرد از ميان مردمان،سفر بايد كرد تا بتوانم با دستانمان سقف آرزوهايمان را در دنياي ديگر بنا كنيم. بي تو غرق غم ها گشته ام، بي تو دل من لبريز از غم است و بي تو دنيايم تاريك و كوچك... بي تو زمان خنده هايم اندك است و غم چهره ام طويل. كاش سرود با هم بودنمان ابدي بود نازنينم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، باز هم بادهاي غريبه اما زود آشنا به سمت كلبه بي كسي هايم روانه شدند و به ياد روز هاي گذشته چشمانم رابهاري شد. ياد روياي داشتنت و شوق وصالي شيرين و به ياد ماندني . ياد گرمي دستان پر مهر و چشماني لبريز از عشق و مستي و قامتي كه هزاران بار شكست اما ايستاد و آنقدر جنگيد كه دست نامرد زمانه آسماني اش كرد. روزهاي رفته را نمي توانم باز پس گيرم و يا سرنوشتم رااز سر بنويسم تنها مي توانم به انتظاري سهمگين دل بسپارم و بنشينم به اميد روزي و يا شايد لحظه اي زيبا اما سخت و دلنشيني كه فرشتگان مرگ بيايند و اين نيمه جان باقي مانده در اين تن شكسته را بگيرند و به ارامش ابدي برسانند.. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، با اميد اينكه توانسته باشم با اين به روز رساني رضايت شما دوست عزيزم را جلب كرده باشم. تا ديدار بعدي شما را به خداوند منان مي سپارم.
دوستداران شما مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 0:39 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا
دوست عزيز سلام آرزوي سلامتي و شادابي شما همراه هميشگي مشكي پوشان عاشق را قبل از هر چيز از خالق خود خواستارم و بدون هيچ مقدمه اي شمارا دعوت به خواندن مطالب اين بخش مي كنم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مي شود در حضور خارها يك ياس بود در هياهوي مترسكها پر از احساس بود مي شود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرند، بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس كرد كاش مي شد حرفي از «كاش ميشد» هم نبود هر چه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پاييز آمد.... پاييزي ديگر از راه رسيد و با آمدن ابر و باد و باران تحولي ديگر در جهان رخ داد. در خلوت خود خياباني زيبا، را تصور كن... خورشيد مي آيد، روز مي شود،و غروب آفتاب و شب،و گذر يك روز ديگر و بي وقفه ساعت ها از پي هم مي گذرند و تو همچنان به آن خيابان مي انديشي و زيبايي اش را مثال مي زني.اما هر چه مي گذرد زيبايي در نظرت بي معنا مي شود و مي بيني كه درختان بيش از بيش رنگ مي بازند و شاخه هاي به هم تابيده چه بي تفاوت، برگ هاي مسافر را از خود جدا مي كنند و تنها و تنهاتر مي شوند. در خيابان قدم بگذار و در طول مسير نگاهي به پشت سر بيانداز و به راه خود ادامه بده،مسير بي انتهاست...! درختان ديگر برگ هاي سبز رنگ را بر خود ندارند و تنها شده اند و اينبار سنگ فرش خيابان است كه همزباني براي تنهايي خود يافته است. سنگ فرش تنهايي كه همه از روي او مي گذرند اما هيچكس براي هميشه برايش ماندگار نمي شود و تنها در برهه اي از زمان همزباني براي خود مي يابد...! همه تنها مي آييم و تنها مي رويم و نياز به داشتن ديگري، تنها رفع احساس است و بس.احساسي كه مي تواند هر رنگي به خود گيرد و مثال پارچه اي سفيد...! در تقويم زندگي هر فرد، مسافران زيادي مي آيند و مي روند اما كاش كه در ميان آن همه رهگذر و مسافر، همدم شب تنهايي هايمان به بي رحمي درختان نشود چرا كه راه بازگشت باز هست، اما شايد براي رفتن ها و آمدن ها ديگر فرصتي نباشد و اگر باشد ديگر پايه اي با استحكام بيش در كار نباشد.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوست عزيز، به پايان اين بخش از وبلاگ رسيديم و باز هم مثل هميشه آرزوي بهترين ها را براي شما داريم و تا ديدار بعدي شمارا به خداوند مهربان مي سپارم.
دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:35 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا
دوست عزیز، ضمن عرض سلام و آرزوی سلامتی برای شما،امیدواریم که در ماه مبارک رمضان از فرصت های زیبا و معنوی آن نهایت استفاده را کرده باشید و دعاهای شما بی پاسخ نمانده باشد و ماه و سال جدید تحصیلی را با قوایی تازه آغاز کرده باشین... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، برگه صفت دگر از وحشت مرداب خودم دلگيرم به خدا منتظر فرصت يک تغييرم مثل يك خانه و كاشانه از ريشه خراب روبه بيماري ام و كس نكند تعميرم! من اگر برگه صفت ماندم و دريا نشدم چه كنم؟ بنده تقديرم و بي تقصيرم! مگذاريد دگر بر سر راهم تله اي من كه خود بي تله در دام خودم زنجيرم همه پژمرده و افسرده و ماتم زده اند همه مي نالند و چون ناله بي تاثيرند در سرم مي بارد ميل به دريا شدنست گرچه چون قطره يكدانه و بي تكثيرم از تماشاي زمين و همه خسته شدم همچنان منتظر فرصت يك تغييرم!
و برای همگان به وجود آوردن سخت است اما ویرانی اش سهل.مثال زاده شدن آدم....! چقدر سخت تن آدمیت ساخته شده از خاکمان نقش می گیرد و به دنیایی که هر لحظه اش حادثه ای در کمین است تا شادی ظاهری مارا به تاراج ببرد. اما همان که به وجود آمد نابودی اش سهل می شود. نوازد کوچک را هنگام تولد دیده ای و همان نوازد را شاید به لحظه غمبار مرگ نیز دیده باشی. بزرگ شدن کودک و نقشش در آینده و جامعه نیز دیده ای و اما در کنار آن، باز هم سقوط همان شخص را دیده ای... پس دنیای ما، تنها محلیست برای گذر، و آمد و رفتی هست که برای همه ما رقم زده شده اما طریقه عبور کردن از آن مسیر مهم است نه تنها عبور کردن.! چرا که کسی که پایی برای دویدن ندارد مسیر را بر دوش کسی یا بر محملی طی می کند و کسی هم که پای رفتن دارد با پای خود می دود!پس کسی در راه نمی ماند. اما چه زیبا می شود اگر در طی مسیر به کناره های آن، مثال دره ای عمیق یا دریایی آرام و یا بیشه ای سرسبز و یا بیابانی پر خار دقت کنیم. گاهی وقتا، برای رسیدن ها خیلی زود دیر می شود. قدر لحظه را بدانیم چرا که شاید سرنوشت ما گونه ای باشد که فردایی را برای جبران نداشته باشیم و برای پشیمانی دیر شود. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، امیدواریم که نظر شما دوست عزبزمان را جلب کرده باشبم. با آرزوی موفقیت و سربلندی برای شما دوست عزیز، تا دیدار بعدی شمارا به خداوند منان می سپاریم..
دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:48 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا سلام.. سلامي همراه با دلي پر از غم و سينه اي دلسوخته از ايام سوگواري مردي بزرگ از جنس خورشيد و پدري مهربان براي همه مردم دنيا، با هر زباني و آييني. چرا كه كسي را نمي يابيم كه از مولاي مومنان علي(ع) چيزي نداند و كسي نيست كه منكر بزرگي و عظمت ايشان شود. پس با دلي لبريز از غم تسليت مشكي پوشان عاشق را پذيرا باشيد.
روزگاريست كه مرا نگران مي داري مخلصان را نه به وضع دگران مي داري گوشه چشم رضايي، به منت باز نشد اين چنين عزت صاحب نظران مي داري؟ مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران مي داري؟
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
مطلبي كه قصد دارم در اين بخش از وبلاگ براي شما عزيزان بگذارم، مطلبي هست كه به پيشنهاد دوست عزيزمان (رسول) كه در بخش قبلي وبلاگ خواستار نگارش مطلبي بودند با عنوان شعري زيبا كه شايد همه شما با آن آشنايي داشته باشيد، بيان شده است كه در اختيار شما قرار مي دهم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دگر حوصله اي براي گفتن نيست.... شروع به نوشتن راجب چيزي كه كنون حرف اول در زندگي اكثريت ما انسان ها را مي زند شايد و يا بيش از چيزي كه در مد نظر ماست مشكل است. اما مايلم گفته خود را چنين آغاز كنم كه: گر چه آمديم به ميدان نبرد... گرچه همه از آب و گليم گرجه مي دانيم كه يك روز رخت بر مي بنديم و باز خاك گل كوزه گران خواهيم شد اما در عجب كار اين مردم خاكي هستم كه چرا فراموش مي كنند كه ز كجا آمده اند و به كجا خواهند رفت.... روزگار غريبي ست. روزگاري كه در آن برادر بر برادر فخر مي فروشد و مادر به فرزند بي توجه و پدر از خانواده جدا و خواهر از همگان بيگانه. روزگاريست كه در آن سخني از حرف صداقت در ميان آدميان، نزد خداي عالم به آرزو تبديل شده است. روزگاريست كه در آن ديدن كودكي نحيف در سرما براي همه بي معنا شده است. روزگاريست كه در آن خفتن خواب ابدي حتي عزيزترين كسان براي نزديكان تحملش آسان شده و آنرا به باد فراموشي مي دهند. انگار نه انگار كه ما انسانيم و از قديم گفته اند كه: بني آدم اعضاي يكديگرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.... به كوهسار دل مي سپارم تا شايد به عظمت پروردگارم برسم اما در آنجا نيز وجود آدميان برايم مكاني پر از....... را به وجود مي آورد. به بيابان ها مي روم تا شايد به خداي خود نزديك تر شوم. آنجا نيز ديدن كوير و گرگ هاي گرسنه و تشنه مرا از همه چيز جدا مي كند. و به دشت و صحرا مي روم تا شايد در آنجا به زيبايي دنيا برسم. اما رفاه آنجا را با سختي بيابان، نبرد مردمان بر سر لقمه نان مقايسه مي كنم و باز هم از آنجا فرار مي كنم و به نا كجا پناه مي برم..... گله از كه كنم؟ از كه بخواهم كه مرا نجات دهد؟ به چه فكر كنم كه برايم زيبا باشد؟ به ياري بيانديشم كه در برم نيست يا به دشمني كه آرزو مي كنم اي كاش مهربان شود؟ به دنيايي بيانديشم كه در آن ذره اي عدالت نيست و يا به حال كودكي اشك بريزم كه از كودكي به دنبال مكاني براي به صبح رساندن شب هاي سرد زمستان است؟ به نامردي نامردان يا به ظلم خوبان؟ براستي كه در دنياي ما همه چيز رنگ باخته و همه كس نا اميد و تنهايند و تنها تظاهر به اميدوار بودن كار هر ثانيه آنها شده است. از زبان كسي مي خواهم بگويم كه سخن هاي بسياري در دلش نهان كرده اما هنوز گوشي از جنس دل براي شنيدن آن نيافته است و شايد آن شخص تو باشي... خسته از خود، با توام، با تويي كه هنوز در ابتداي راهي و هنوز راهي بيش از بيش براي رسيدن در پيش روي خود داري. روي سخنم شايد نه تنها با تو بلكه با همگان هست. پس بر خود و دنياي خود راهي را پيش گير كه مي داني و مي دانم و مي دانند كه تنها راهيست كه مي توان در اين دنيايي كه همه چيز رنگ خود را از ياد برده است نفسي كشيد و لبخندي هر چند از روي اجبار بر لبان خسته نقش بست.... اما.... چه بگويم؟ نمي دانم كه به چه كسي نقل اين همه درد را بكنم و مي دانم كه جز من هزاران هزار آدمي ديگر نيز شكوه از زمانه دارند. اما همه مي دانند كه ديگر تواني براي شكوه نيست. اعتراض، گله و گلايه، شكوه، اشك و آه و ناله، لبخند و تبسمي به اجبار، تنها كاريست كه مردمان ماشيني زمان ما مي كنند و هر كس به طريقي در نهايت به آرامشي مي رسد. اگر كه آرامشي باشد كه دل پر تلاطم آدميان را آرام كند... از دست عزیزان چه بگویم گله ایی نیست اميدوارم كه توانسته باشم مفهوم سخن اين عزيز را بيان كنم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما دوست عزيز، به دنبان نوشته اي بودم كه بتوانم احساس دل مشكي پوشان عاشق را نسبت به مولايمان، امير مومنان علي(ع) بيان كنم. اما دل ها پر از حرف هستند و ذهن ها لبريز از سوال هاي بي جواب. تصميم گرفتيم كه براي اين روزهاي خاص، كاري كنيم كه همه دوستداران ايشان با سخنان پر معنايشان بيشر آشنا كنيم. به همين دليل گلچيني از سخنان ايشان را جمع آوري كرديم و در همين بخش در ادامه مطلب سخنان شيواي ايشان در اختيار شما عزيزان قرار گرفته است. (حتما ديدن كنين) اميدوارم كه با مطالب اين بخش توانسته باشيم كه رضايت خاطر شما دوست عزيز را جلب كرده باشيم. منتظر نظرات زيباي شما هستيم. و در نهايت يز باز هم يادآوري مي كنيم كه در اين شب هاي عزيز و پر بركت همه هم نوعان خود را به ياد داشته و براي همه دعا كنيم. چرا كه شب هاي قدر بهترين فرصت براي جبران تمامي فرصت هاي از دست رفته است و بس... بارالها.... قدري به ما عطا كن تا بتوانيم قدر قدرهايت را بدانيم و قدرتي تا بتوانيم در قدر داني ليله القدرت به پاس تمام قدرت هايت از قدر غرورمان بكاهيم و به شكرانه قدر، پيشاني بر خاك و قرآن را بر سر گذاريم و نداي آسماني ات را از بر كنيم...(آمين) تا ديدار بعد همه شما را به خداي خود مي سپاريم دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:46 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام تنهاترين تنها دوست عزيز سلام آرزوي سلامتي شمارا از خداوند منان دارم و اميدوارم از روزهاي پاياني تابستان نهايت استفاده را بكنين. و همچنين جا دارد كه در همين ابتداي بخش فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را به شما تبريك گفته و اميدوارم در اين ماه كه درهاي رحمت و بخشش خداوند به سوي بندگان گشوده شده نهايت استفاده را بكنين و هم نوعان خود را فراموش نكنين.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما... یه روزی وقتی دوتا چشم سیات پاک، مثل آبی دریا شدن وقتی دل شکستنا و خنده هات همگی سراب یک رویا شدن راز توی دلمو بهت می گم یه روزی وقتی تبسم نگات ،بهترین هدیه دلدار تو شد وقتی که شعر و حدیث عاشقی ، مونس تنهایی و یار تو شد راز توی دلمو بهت می گم یه روزی وقتی نسیم سحری ، برامون خنده و شادی می یاره وقتی یه باغبون پیر توی باغ، گل آلاله و مریم می کاره راز توی دلمو بهت می گم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما از دوستان عزيزي كه به ما در طول اين چند وقت نهايت محبت را داشتن و لينك مشكي پوشان عاشق را لينك هاي وبلاگ زيباي خود قرار دارند خواهشمندم به ما نيز اطلاع بدن كه ما نيز اينكار را انجام دهيم و جبران محبت دوست عزيزمان را بكنيم. باز هم از لطف شما سپاسگذارم.. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مرد تنها با خود مي گويد كه از صدای خیال نمي تواند باور کند كه بايد برود انگار در این کوچه ی خلوت جز او کس دیگری نیز هست جلوتر می رودچشمانش حلقه زده دست هایش از شدت سرما کبود شده است دستکشی را که دارد در دستش می کند پالتو را نیز به او می دهد آری حالش بهتر می شود از کنارش می گذرد و به راه خود ادامه می دهد دیگر کوچه ای نمانده اینجا انتهای شهر است وارد بیابان می شود آن طرف تر درختی است پیش او می رود با تمام غم هایش به او تکیه می زند گریه ای می کند صدایی اذان به گوشش می رسد برای اولین بار است که احساس سبکی می کند خود را دید ارام کنار درخت آرمیده بود و .اينار خداوند مهربان بود كه دستانش را گرفت و پاسخ خستگي او را داد و از قفس رها نمود.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سرگردان در دایره تردید غوطه ور در اقیانوس شک غرق در دریای بهت سرگردان در سراب امید خسته در کشمکش زندگی فریاد از سکوت خدا افسوس به آرزوی مرگ نفرت از حضور بیهوده آه از تکرار مکررات ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوست عزيز، اميدوارم از مطالب اين بخش خوشتان آمده باشد و مثل هميشه مارا با نظرات زيباي خود در بهتر شدن وبلاگ همراهي كنين و باز هم در آخر نيز اميدوارم كه در اين روزها كه همه مهمان خداوند مهربان هستيم ديگران را فراموش نكنيم و براي همه بندگان خداوند دعا كنيم. تا ديدار بعد، همه شما عزيزان را به خداوند منان مي سپارم.
دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:37 ´ توسط رامین وفا |
|
|
ماندگار ترین ماندگارهاست» سلام و بعد از سلام آرزوی سلامتی شمارا از خدوند منان دارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بي تو يعني گريه ات آغوش من ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، جا دارد که در ابتدای این بخش فرا رسیدن اعیاد مبارک شعبانیه را به شما دوست عزیز و خانواده محترمتان تبریک بگویم و امیدوارم این ایام را با شادکامی بسیار طی نموده و به آرزوی و نیت های پاکتان در این ماه پر برکت دست بیابید. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مرا دریاب... با نگاهی خسته از رفتن ها و دلسرد از نرسیدن ها چگونه می توان به مرگ قصه برسم... رسیدنی که بیش از دیدن خط پایانش، شکستم و انتها را بارها به نظاره نشستم.... هستی من، خستگی را بهانه نکن و اندیشیدن را راه فرار نگذار چرا که خوب می دانی که خستگی دلیل از پا ماندن نیست. فقط سکوت را باید شکست و با فریادی به وسعت بلندترین صداها فریادی برآر و بر تمام خستگی ها و دلسردی ها چیره بیا. چرا که شاید زمانی برای رویش دوباره را روزها و ساعت ها به دست باد داده ایم و به ناکجا روانه کرده ایم. قفل اتاق دلتنگی و لحظه های پر از درد حبس شده آن، در دستان توست، آنرا بشکن و به جای من، مرا دریاب... ،،،،،،،،،،،،،،،،، اما من آموختم که... تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گوید تو مرا شاد کردی... آموختم که گاهی تمام چیزی که یک نفر می خواهد تنها دستی است ، برای گرفتن دست او و قلبی است برای درک کردنش... آموختم که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را دوست داشتنی و معنی دار می کند.. آموختم که زندگی سخت و دشوار است، اما من از آن سخت ترم... آموختم که لبخند ارزان تر از چیزیست که با آن می توان نگاه را وسعت و دلشوره را جرات بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد امید می آفریند. و امید زندگی می بخشد. و در نهایت دنیای مارا جلوه ای زیبا می بخشد.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزیز، امیدوارم که توانسته باشم با این مطالب نظر شمارو جلب کنم. و سخن را کوتاه می کنم و امیدوارم که به زودی باز هم به دیدار شما بیاییم. تا دیدار بعدی خدانگهدار.. دوستان شما رامین و روشنک مشکی پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:21 ´ توسط رامین وفا |
|
|
<< به نام او كه تنهاست و تنهايي را به ما مي آموزد >>
بعد از سلام، اميدوارم كه سلامت باشيد... از شما دوستان عزيزم تشكر مي كنیم ، كه به ديدن ما آمدين و با آمدنتان دنياي مشكي پوشان عاشق را نوراني نمودين من نيز بدون هيچ گونه مقدمه اي به روز رساني اين بخش از وبلاگ را آغاز مي كنم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بايد رفت.... فرصتي نمانده ،پاهايم خسته است .بايد رفت... بايد رها شد از حصار تنهايي و اين جسارت در وجودم سالهاست كه مرده است. نمي دانم چگونه چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند...! شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه ي كابوس زده ام دفن مي كنم و با بقچه ي خاكستري خاطراتم، راهي شهر رويايي خيال مي شوم و از جاده ي پر از ابهام و ترديد مي گذرم ،دلواپس و نگران از نرسيدن و چشم به راهي كه هيچ اميدي به پايانش نيست.گام هاي لرزانم سكوت شب را مي شكند و من در برهوت تنهايي خويش به شمارش گام هايم مي پردازم .گام هايي كه ارمغاني جز نرسيدن ندارند... نمي دانم كه چرخش زمين تا كي ادامه دارد و تا كي مي توانم شاهد چرخش زمان و زمانه شوم. اما كاش مي توانستم پيش از جان سپردن در اين راهي كه آخرش نامعلوم است پاسخ چراهاي ذهنم را مي دادم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،. اما در اين بخش از وبلاگ تصميم دارم كه اسم عزيزاني را كه در اين چندماه همواره محبت و لطف خود را به ما ثابت نمودند و مارا در هر شرايطي تنها نگذاشتن را قيد كنم... سپاس از شما: پسر اراكي، زادمهرآفرين (حسن توكلي رودسري)، بهروز، دلشكسته عاشق، ياقوت، نازنين، مرضيه عزيز كه اميدوارم ديگه از دست دوستان خودشون ناراحت نباشن، دوستان عزيزمون در خادمين خديجه كبري، غزاله، مريم عزيزم كه به تازگي به جمع ما آمدن، Ali meshkiposh، دلشكسته، شانيا جون خيلي با محبت هستن، سيما و سحر عزيز، سجاد، آقا مصطفي و مائده عزيزم كه به تازگي به دوستان ما اضافه شدن و اميدوارم كه روزهاي خوبي در كنار هم داشته باشيم، و مصطفي عزيز.... كه از همه شما عزيزان به خاطر لطف و محبتي كه نسبت به ما داشتين تشكر مي كنم و اميدوارم كه توانسته باشم با اينكار گوشه اي محبت هاي شمارا جبران كرده باشم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،. مسافر من.... آنگاه كه مي روي كمي هم واپس نگران باش..1 آرام بگذر... مگذار به يكباره از پاي بيافتم... آرامتر... بگذار با اشك ديدگانم، گذرگاهت را چراغان كنم... بگذار ببينمت.... بگذار تمام ببينمت، چرا كه فراغ صاعقه وارت را تاب ندارم.... گذشتن از تو، به معناي مرگ است براي اين تن بي نفس... و بي تو ماندن چون زنگدي كردن است در بياباني كه ساكني در آن نيست... پس بمان و نگذر.... نگذر كه بي تو روزگار بي معناست.... جدايي را لحظه به لحظه آموختني است، اما اين دل است كه مشتاق به آموختنش نيست.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اميدوارم كه توانسته باشم رضايت شما دوست عزيزم را جلب كرده باشم. تا ديدار بعدي شمارا به خدا مي سپارم و اميدوارم كه روزهايي پر از شادي و شب هايي پر از ستاره را تجربه كنين... دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:14 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوستان عزيز سلام... اميدوارم كه شاد و سلامت باشيد.... نمي دونم چطوري از لطف همه شما عزيزان دلم تشكر كنم. از اينكه بعد از روزها كه از شما دور بودم و به علت اتفاقي كه برام پيش آمده بود در بيمارستان بودم و نمي تونستم بيام پيشتون، وقتي پيام هاي پر از مهر و محبت شمارو ديدم، خيلي دلم گرفت و نمي دونم اشكي كه جاري شد به خاطر چه بود؟ به خاطر اينكه اين همه دوست خوب دارم يا اينكه لطف هاي شما عزيزان و يا اينكه اشكي بود به نشانه التماس به درگاه خدا كه فرصتي به من بده تا بتونم پاسخ اين همه محبت شمارو بدم. همين طور از تو، رامين عزيزم تشكر مي كنم به خاطر همه چيز و متاسفم از اينكه باعث ناراحتي تو شدم. اميدوارم كه اين... ببخشي... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، كسي برايم نويد آمدنت را نياورد و چشمي منتظر آمدنت بود و نمي دانستم كه كيستي و از كجا به دلم پاي مي گذاري. نمي دانم چه شد كه تمام هستي ام را ناغافل در دستانت گرفتي و مالك دل تنهايم، خودت گشتي و سند آنرا به نامت زدي و با آمدنت دنيايي ديگر را رقم زدي و روشنايي را جايگزين شب هاي تيره ام كردي. واژه دوستت دارم را بر زبان جاري كردم و تو را از راز دل آگاه نمودم. چشمان بسياري به دنبال نگاه شيرينت بودند و هستند و مي دانم كه خواهند بود اما چه كنم كه دلم در گرو دستان تو گير است و براي داشتنت تمام هستي را بر باد مي دهم. نمي دانم چه شد كه تنها دليل زندگي ام گشتي اما مي دانم هر چه بود، قسمتي خوش بود و لحظه به لحظه دلتنگي براي تو، بهترين هديه ايست كه از خداي خود گرفته ام و لحظه هاي دوري مان برايم زجر آور است.... روزي كه بر فرض واژه ها با زبان و دلمان بازي كنند و قسمت و تقدير، براي روزهاي شيرينمان چيزي به جز انتظار ما رقم زند و واژه وداع را بر زبانمان جاري كند، بر خود ايمان دار م كه نمي توانم شبي را بدون خيال داشتنت سر كنم و پيمانه مرگم را سر مي كشم و به هستي ام پايان مي دهم. مي داني كه دوستت دارم و عاشقانه براي بودنت و داشتنت بر خداي خود التماس مي كنم و بدان كه تا زماني كه نفس در بدنم جاريست تنها دليل وجود آن تو هستي و خواهي بود، پس تنهايم مگذار كه محتاج بودنت كسيست كه مي داني ناخواسته يا خواسته دليل طي كردن لحظه هايش گشته اي.... دوستت دارم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما در ماهي كه بوديم تاريخي بود كه براي منو رامين و همه شما عزيزاني كه از ابتدا با ما همگام بودين به ياد ماندني و پر از خاطره است. بله عزيزان، سوم خرداد تولد 2سالگي وبلاگ مشكي پوشان عاشق بود كه به دليل اتفاقي كه پيش آمد نشد به موقع اين جشن را در كنار هم برگزار كنيم و اكنون با وقفه اي طولاني اين تاريخ را جشن بگيريم. اميدواريم كه در سال جديد از برنامه كاريمان بتونيم بيشتر در كنار هم باشيم و باز هم مثل هميشه در شادي و غم همگام يگديگر باشيم كه باز هم از لطف شما سپاسگذاريم و دست يكايك شما عزيزان را از راه دور مي بوسيم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سرنوشت مبهم.... سرنوشتي مبهم سرگشتي مرموز سرنوشت از من سرگذشت از اوست واي، هزاران افسوس، هزاران افسوس كه سرنوشت من،سرگذشت اوست.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از وبلاگ هم به پايان رسيد، ولي شما را دعوت مي كنم كه از مطالبي كه در قسمت ادامه مطلب گذاشتيم ديدن كنين و باز هم مثل هميشه مي گيم كه مارو از نظرات خودتون مطلع كنين و ما نيز با تمام وجود آماده شنيدن نطرات و انتقادات شما عزيزان براي بهتر شدن وبلاگ و وب سايت هستيم. تا سلامي ديگر شما را به خدا مي سپاريم... دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:10 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، انالله واناالیه راجعون ،، بازگشت همه به سوی اوست با نهایت تاثر و تاسف درگذشت خواهر مرحوم ،، سمانه ،، را به خانواده این مرحوم صمیمانه تسلیت عرض نموده، از بارگاه ایزد منان برای آن مرحوم مغفور، رحمت واسعه الهی و برای خانواده و سایر بازمندگان، صبر، شکیبائی و طول عمر با عزت مسئلت می نمائیم
یا فاطمته الزهرا ای قلم بنویس، ای تاریخ درخود ثبت کن در میان کوچه یک تن یاور زهرا نشست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، نمیدام چی بنویسم فقط یه سوال که چرا آخرین نفری باید باشم که با این عزیز صحبت کرده چرا من وقتی یاد آخرین حرفش می افتم که بهم گفت شب میام بهات صحبت میکنم می افتم ................... چرا باید سمانه من این طوری بشه، چرا نباید بتونه رنگ صبح ببینه آخه چرا ،، من به خانواده این مرحوم و همچنین به نامزاده این مرحوم تسلیت میگم ،، ولی به عنوان یه دوست میتونم بگم این رسمش نبود که تنهام بزاری بری که با خاطراتی که از تو دارم زندگی کنم این رسمش نبود چون دارم دیوانه میشم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوستان میخوام که برای روشنک عزیز هم دعا بکنید چون دو روز پیش با ماشین خودش با یه ماشین دیگه تصادف کرده و در سی سی یو است من تو زندگیم چیز زیادی از خدا و از شما نخواستم ولی میخوان که این بار سلامتی را به روشنکم بده و دوباره وجود این عزیز در کنار خودم احساس کنم چون دارم دیوانه میشم با رفتم یکی از بهترین دوستانم و حالا هم که با تصادف کردن کسی که مهم ترین چیز زندگیم بوده و است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:21 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، چو به نام حق گشائی دفتری جرء در اخلاص نشناسی دری ،، روزی رسد که با همه عالم وداع خواهم کرد روزی رسد که باید به زیر خاک به سر کرد روزی که من نگویم روزی رفتن روز مرگ روزی که باید به بهترین فرشته خدا سلام کرد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، سلام دوستان عزیز ،، باز هم مشکی پوشان عاشق آمد تا با مطلبی در خدمت شما عزیزان باشه ،، شاید بهتر باشه بگم رامین آمد بعد از مدتها تا یه درد دلی با دوستان خودش بکنه بره ، ولی باید بگم ممنون و سپاسگزارم از روشنک عزیز که در تمام این مدت وبلاگ را فراموش نکرد و همیشه آمد با شما دوستان عزیز هم درد و هم صحبت شد ،، گل بی پائیز و جاودانۀ بهارم ،، اینبار نمیخواهم شاعرانه بنگارم، نمیخواهم از آغاز و از پایان بگویم میخواهم از رویای خویش بنگارم از رویای که هر دفتری در دل دارد بنویسم نمیدانم دیگران به رویای خود چه میگویند ولی من به رویای خویش نام میسح دادم و میخواهم برایت از میسح و تولد او بگویم . ،، از مسیح ،، از کسی که به صدافت چشمانش می شود پناه برد و از نطق کلامش جان گرفت . از گرمی دستانش زندگی و به زیر سایبان وجودش جان سپرد ( از مسیح که با کلامش خنده را معنا کند، اشک را معنی و عشق را شکوفا ) ،، مسیحی که در نبودش بودن بهانۀ باشد برای دیدنش و بودنش بهانۀ باشد برای زندگی ،، مسیح که می گفتن نیست و خیالی بیش نیست ،، بی خبر از آن که خیالات انسان رویای آدمی، چون او جای برای تولد و شروع ندارد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، دوستان عزیزام ،، من با شما ها نه تنها دوست داشتن بلکه نحوۀ دوست داشتن را آموختم ،، آموختم اگر کسی را دوست داری در شادی او لحظۀ بخند و در غمش ساعتها گریه کن، اگر کسی را دوست داری عاشق بودنش باش از ترس نبودنش ،، اگر کسی را دوست داری آنچه باش که او میخواهد، نه او را آنچه بسازی که خود میخواهی ،، اگر کسی را دوست داری برای او زندگی کن و برای او و بخاطر وجود او زندگی را با همۀ سختی ها دوست بدار . پس زندگی را دوست دارم در پناه نام دوست نام دلجوی که ..................... نام اوست ( دوستان این مطلب آخر تقدیم به شما عزیزانی که همیشه در همه حال در کنار ما بودین و در آخر که فقط نقطه گذاشتم نام زیبای خودتان را قرار بدین و اینو هم بگم که اگه من کلمه مسیح را به کار بردم فقط به این خاطر که همه شما عزیزان در قلب من جای دارید ) راستی دوستان عزیز خوشحال میشم ما را در سایت تنها نگذارین، لطفآ به ادامه مطلب هم سری بزنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:13 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا با مدعي نگوييد اسرار عشق و مستي تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي عاشق شو، ار نه روزي كار جهان سرآيد نا خوانده نقش مقصود از كارگاه هستي سلام بر شما دوست عزيزي كه هم اكنون مشغول خواندن اين بخش از وبلاگ مشكي پوشان عاشق هستيد. اميدواريم كه از روزهاي سبز و شاداب بهاري نهايت استفاده را كنين و همين طور به ياد دوستان خودتان در مشكي پوشان عاشق نيز باشيد كه مي دانيم چيزي جز اين نيست و لطف شما هميشه شامل حال ما شده است. به هر حال آرزوي داشتن روزهاي شاد براي شما، سخني است كه هميشه به ياد ماست... لحظه هاي بي تو... تمام راهها را به سوي جاده تنهايي، تنها طي مي كنم و در اندوه گل هاي جدايي، چشمانم را به سوي پرواز پرهاي رنگين پروانه هاي شهر عشق مي بندم. به تو مي انديشم كه چگونه در وجودم لانه كردي و در وجودم حروف عشق را جاي نمودي و در تمام وجودم عقت را رخنه نمودي. پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب، نگاهم را به مشرق چشمانت دوخته ام تا بازتاب صداقتمان در دستانت خودنمايي كند. كوه ها، با اولين سنگها درست شده اند... طولاني ترين راهها با اولين قدم و انسان با نخستين درد... اما من با اولين نگاه تو آغاز شدم و معناي زندگي را چشيدم.... پس از باران مهرباني ات اندكي بر من ببار... باور كن كه وجودت برايم زمستان را بهار مي كند. كاش مي توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاري سازم ومردم را به شهرهاي محبت مي بردم تا ببيند خورشيدشان كجاست و ياري ام كنند. عشق من: وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند زندگي چه معنايي دارد. ورق كه سياه باشد قلم را ياراي جولان بر عرصه كاغذ نيست. از چه بگويم و از چه بنويسم كه كلماتم ديگر براي نوشتن كم آورده اند و ذهنم را به سوي هر واژه اي كه مي برم دستانم مي لرزد كه مبادا كلمه اي تكراري باشد و تورا از تكرار بيازارام... ولي با اين همه همين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارمو اميدوارم كه بتوانم ذره اي از بسيارات و اندكي از سرشارات را سپاسگذار باشم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، منتظر لحظه دیدار تو هستم سهل است بگویم که گرفتار تو هستم ای عشق تو رفتی و مرا ساده شکستی من در پی این حادثه غمخوار تو هستم هرچند که دور از منی و من ز تو بدورم بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، حسرت... نمي دانم امشب كه دلم با غمش سر مي كند، اين غمها بر اين تن پژمرده چه بلايي خواهند آورند. در اين سكوتي كه از نفس تهي است من تنها مانده ام، تنها با غمي وحشي صفت كه در سينه ام خنجري زهر آلود را فرو مي كند... اما امشب دوباره غم غربت چشم مرا تر مي كند و در اين فضاي غمزده در سينه ام ماتمي هست و شب نيز انگار اسير غم من شده و در زير باران اشك، چشمانم خم شده اند... اي آسمان آهسته تر بر سينه ام با ماتم ببار، از غصه ها بي تابم، تو يك لحظه مرا آرام رها كن... اي آسمان ! تقديرم اينگونه دست غم نبود و از روز ازل كه در قسمتم شكستن نبود. كاش اين بازي پر سوز تو در خصلت عالم نبود و اينگونه خاكستر شدنم در شان يك آدم نبود... امشب هجوم گريه ها، دلم را به يغما مي برد و آتشي كه به شهر دلم زده، مرا ز دنيا مي برد. در ثانيه هاي بي كسي و با قايقي شكسته در جوي اشك، من تا صبح مي تازم و اي كاش دلبرم امشب بيايد و پايان هستي مرا بيند و در كوچه باغ چشم من، سيلاب مستي من را به نظاره بنشيند و دستي به دست نا اميدي ها بدهد... دلبرم امشب دمي به اينجا بيا و در خلوت افسرده ام با يك سبد نور اميد، در كلبه ويران شده دلداده ات قدمي بگذار، شايد فردايي كه تو بيايي ديگر حتي اثري از اين ويران شده نيز نباشد... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از به روز رساني وبلاگ نيز به اتمام رسيد. با اميد اينكه توانسته باشيم رضايت شما دوست عزيز را جلب كرده باشيم و اينكه دوست عزيز خوشحال مي شيم كه از قسمت هاي مرتبط با مطالب وبلاگ كه در سايت در قسمت تالار گفتمان نيز هست ديدن كنين. تا ديدار بعدي همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام آنكه تا او نخواهد، باد گيسوي زمردين نجنباند
دوستان عزيز سلام…. زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق آرزوي داشتن ايامي خوش و همراه با شيريني لحظه ها و به كام بودن تك تك دقايق براي شما همه عزيزان مشكي پوشان عاشق ياديست كه هر لحظه همراه ماست و اندك زماني از آن غافل نيستم. باز هم بعد از مدتي نسبتا كوتاه آمديم تا لحظاتي از وقت شمارا به خود اختصاص دهيم و اميدواريم كه بتوانيم رضايت شما دوست عزيز را جلب كنيم… ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هاله تنهايي من... ديشب، غربت عشقت، جگر من را خونين كرد و باز شور و شوق ديدنت زخمهاي كهنه را تازه كرد. هاله تنهايي من، سينه را آشفته مي كرد. با اشكهاي كهنه ديشب را سحر كردم و از درد فراقت، باز هم فرياد كردم، فريادي بي صدا... از نگاهي كه براي آخرين بار بر من كردي، يادي كردم، از نوازش هاي دستانت، و از لبان مهربان و خنده رويت و از غروب عشق افسون گشته مان، داد كردم و مرغ دلم را در هواي غصه ها رها نمودم. ديشب اين سوز جدايي آتشي بر دل بي جانم زد و من نيز سنگ زندگي ام را بر آينه تنهايي هايم زدم و آنرا شكستم... نمي دانم چرا اما ديگر، تورا بي وفا خطاب مي كنم... بي وفا... (اين، رسم و آيين وفاداري نبود، اين همه نامهرباني رسم دلداري نبود، اين كه قانون هواداري نبود.) در دل شبهاي بي كسي ام، من قلم را در دست مي گيرم و مست و بي پناه، ناله ام قفل غم را مي گشايد و اشك هايم اهنگ جكيدن را ساز مي كند و دل كه در آغوش تنگ هجر بود، شكوه رفتنت را آغاز مي كند. ديشب سينه ام بي تاب آغوشت شد و شمع من، لبخندي بر عشقم زد و تا ابد خاموش گشت و پلكهاي بي گناهم زير باران محو گرديد و سينه بي طاقت، آخر در غمت بي هوش شد. ديشب زندگي در صفحه چشمم مثل رويا بود و آسمان بي ماه، و من، تنها و بي كس بي تو ديوانه بودم. ديشب در بطن دنيا مثال پروانه اي بي صدا جان سپردم و در سكوت بي تو بودن، با تپش هاي زمان بيگانه بودم. از تو با شب شكوه كردم و بي تو شبها گريه كردم و آرزو دارم كه بداني بي تو من ديشب چه كردم؟!! ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در مرام ما رفیقان نیست ترک دوست عهد با هرکه بستیم جان ما در دست اوست شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن... از کنارت رفته ام ولی فراموشم نکن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دگر خسته ام از هر چه كه بوده ام و هر آنچه كه هستم دگر از خود بريده ام و بر دلبستگي هاي دنيايم دگر وصله ندارم دگر از دنيا بيزار گشته ام و بر رخ پر وسعت آسمان، ستاره هاي دنباله داري را كه از وادي كودكي به دنبالش بودم را نمي جويم، چرا كه كنون به اين حقيقت رسيده ام كه ستاره تنها اسبابي براي رفع لحظه اي از دقيقه به دقيقه عمرم بوده و هست... نمي دانم از خود گذشتگي ام را به تو گويم يا كه بگذارم تا ابد در ميان قلبم مدفون شود... نمي دانم گفتن اينكه اشكي را در دريا چكاندم و ساليان سال است به دنبالش در هر آب رواني مي گردم تا شايد اورا باز جويم، شنيدنش برايت چگونه است... مي دانم دلي بزرگ چون آسمان، و عميق چون اقيانوس ها داري و بر خالق مخلوق، سوگند كه مي دانم تن پر هيبتت دگر تاب اينگونه درد و ماتم ها را ندارد... مي داني كه در سكوتم، ياد تو بهترين موسيقي براي طي كردن لحظه هاست... يار من... تورا مي خواهم با دل، چون دلربايي و تورا مي خواهم با چشمانم، چون تنها تودر چشم من زيبايي و تورا مي خواهم با عقلم چون اينبار كار عقل است كه اين تن فرسوده را شيداي تو كرده است و با همين قلم بي جانم، سخن دل را بر صفحه مي نگارم كه تنها دارايي من از دنيا، همين يك نفس است آن هم تقديم تو مي كنم تا شايد ديگران بدانند كه در ره عشق تو، جان دادن نيز پر بهاست... عشق من... تقصير هيچ كس نيست اگر آدميان رفاقتشان را در دوستت دارم محدود مي كنند و بعد از مدتي به ديدن خاري و ذلت همديگر مي نشينند و اين را همه مي دانند كه بازي عشق بازنده دارد اما نفسم، تو محكم تر از پيش باش و بهتر است كه بگويم ما محكم تر از پيش باشيم و بدان كه تا آخرين لحظه عمرم گر نتوانم دستان پر از مهرت را در دستان نحيفم بفشارم اما باز هم دلخوشم به اينكه هستي و ماندي و مي ماني و ماندني مي شوي و پايدار بودن نفست بالاترين آرزوي من است و بدان كه اگر روزي بيايد كه چشم ديدن من را نداشته باشي آن روز مردن من سهل است و تمام آدميان را به شاهد مي گيرم و دست از دنياي بي حاصل مي كشم و شراب مرگ را سر مي كشم و قلبم را به گور مي برم و ايمان داشته باش كه آنجا نيز يادت چون هميشه نويدي خوش براي تن بي جانم هست... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از به روز رساني وبلاگ نيز به اتمام رسيد. اميدواريم كه توانسته باشيم نظرات شما دوستان عزيز را جلب كرده باشيم و از شما نيز حتما دعوت مي كنيم كه از قست هاي كه در بخش هاي ادامه مظلب گذاشته مي شود نيز حتما ديدن كنين و مارا از نظرات خود مطلع نماييد. تا ديدار بعدي همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا دوست عزيز سلام سلامتي و سرور و سرفرازي و شادابي را در ابتداي گفت و گوي خودماني مان، به شما تقديم مي كنيم. و همچنين اميدواريم كه در سال جديد بتوانيم لحظات بيشتري را در كنار همديگر طي كنيم و ما نيز بيش از هميشه در خدمت شما عزيزان مشكي پوشان عاشق باشيم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سالي كه گذشت ما كهنه تر شديم و گامي ديگر به درياي مواج مرگ نزديك تر بيائيد محاسبه كنيم چقدر اندوختيم و چه اندازه از كف داديم؟ راستي دوست عزيز، سالي گه گدشت برايتان چطور بود؟ شادي تان بيش از غم يا بلعكس؟ اما در هر صورت اميدواريم كه پي به راز تك تك لحظه هايش برده باشيد و درسي خوب از اين قسمت از سفر خود گرفته باشيد. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سفر... از شهر تو بايد بروم، خوب مي دانم كه غم اين بازي تقدير، ديگر جانم را از من ربوده است ولي اي دوست به چشمانت سوگند كه بي تو حتي دو سه روزي نمي توانم زنده بمانم. بي تو اي هستي دلبرده من، بي تو اي عشق قسم خورده ام، من گمشده دشت وجودم و مي دانم كه بي تو بود و نبودم ويران مي شود. تو اگر نباشي دل من رغبت ديدار ندارد و در قصه غربت هوس هيچ ياري را به دل ندارد و به دشت پر نيلوفر آغوش تو سوگند ياد ميكنم كه دل پاييزي ام، ديگر ميلي به گلزار ندارد.كجاست طبيبي كه به نازش به دستان لرزانم جامي از مرهم بدهد؟ ولي نه... انگار كه قسمتم تنها سفر است و قسمت من_ بي تو نوشيدن خون جگر است و هق هق هاي شب تا سحر كه با من همراست. چه بگويم؟ امشب بر خداي خود سوگند كه دلم، ديگر تاب غم ندارد و از فكر سفر خواب ندارد. ماه شبهاي شكوفايي من! كوچه پس كوچه تنهايي من، بي تو چيزي به جز سايه مهتاب ندارد. عشق من، من مي روم، و با خود بر شانه هاي نا توانم مي برم، كوله بار خاطرات آشنايي و ياد آن لحظه ديدار و رهايي و غم تلخ و پر از سوز جداي و غم اين عشق فراموش شده و غم شعله هاي خاموش شده و تا ابد به ياد چشمانت با غم سينه ام مي سرايم و مي نوازم و مي خوانم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوست عزيز اميدواريم كه از اين بخش از وبلاگ نيز خوشتان آمده باشد و مثل هميشه مارا با نظرات خود دلگرم كرده و براي بهتر شدن وبلاگ و وب سايت اختصاصي مشكي پوشان عاشق هر گونه پيشنهادي از طرف شما براي ما بهترين هديه مي باشد و با كمال ميل پذيرا خواهيم بود. تا ديدار بعدي شما دوست عزيز را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:48 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام تك نگهبان دلهاي عشاق دوستان عزيز... سلام ياران ،،مشكي پوشان عاشق،،خود را در واپسين ساعات پاياني سال 1386 كه با دلي پر از اميد و آرزو براي شما دوست عزيز، كه نمي دانيم از كجاي اين كره خاكي در حال مرور دست نوشته هاي ما هستيد پذيرا بوده و خوشحاليم كه در اين تايم زماني مارا به محفل زيباي خودتان راه داده ايد و باز هم سپاسگذار از لطف بي پايان شما عزيز دل هستيم كه به ياد ما بوديد و لحظاتي را در كنار حريم ،،مشكي پوشان عاشق،، طي كردين. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بله دوستان يك سال ديگر از عمر ما گذشت و با تمام خوبي ها و بدي هاي آن تا ساعاتي ديگر براي هميشه وداع مي كنيم و خداي خود را شكر گفته به پاس محبتي كه بر ما عرضه كرد تا بتوانيم يكبار ديگر رسم و رسوم اين عيد باستاني را به جاي اوريم. نمي دانيم درسالي كه براي شما دوست عزيزمان گذشت چگونه بود، اما خوب است كه ايمان بياوريم بر اينكه هر انچه بر برگ برگ تقويم زندگاني مان نقش بست حكم اوست ما نيز تنها محكوم به انجام آنيم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اي تك سوار جاده پر فراز زندگاني ام... اينبار سوي سخنم با توست، تويي كه معناي تك تك لحظه هايم گشته اي و معناي تيك و تاك ساعت زندگي ام ، تك تك حروف نام زيبايت شده است. نمي دانم از كجاي تقويم سال هاي كهنه گشته دورانم وارد برگ برگ دفترچه هاي خاطراتم گشته اي و نمي دانم كه چگونه خود را در قلب كوچكم جاي نمودي اما مي توانم بر نام خداي خود سوگند ياد كنم كه اگر در ابتدا تنها نامي و يادي در قلبم بودي اما كنون همانند خون در رگانم جاري گشته اي و نبودنت حتي براي اندك لحظه اي در خيالم، مرا از صحنه روزگار محو مي كند... نمي دانم كه چرا چنان دلبسته مهرت شده ام و تمام نفس هايم را كه تا پيش بي دليل بود را كنون با دليلي استوار بر نامت پيش مي برم. كاش خلوت هاي شبانه مان را مي شد از ميان قصه ها بيرون كشاند و براي لحظه اي با واقعيت روبرو مي شديم. كاش مي شد آخر داستان عشقمان را با فريادي شاد همانند خواسته تو، ما به پايان برسانيم و اي كاش مي شد كه بغض هاي دلتنگي مان را در كنار هم خورد كنيم و جاي غم را به شادي دهيم و دگر حرفي از يك روز غمبار در زندگي مان نباشد. مي دانم، دلت تنگ است و مي داني كه دلم بي تاب شده است. مي دانم كه مي داني غمت، غم من، اشكت ماتم من و تنهايي ات زندان من است، و مي داني كه در دلم تنها تويي و در رويايم تو پرسه مي زني وتشنگي عشق وجودم را تو سيراب مي كني، و هر دو مي دانيم كه روزگار چشم ديدن خوشبختي عشقان را ندارد و حسرت نهادن بر دل عاشق تنها هدف روزگار است كه به زبان مردم رسم كه بگويند هدف آن بود درست، اما قسمت اين است... اما تك نواز موسيقي قلب من، باز هم مثل هميشه نغمه دوستت دارم را با شوقي بيشتر از پيش فرياد مي زنم و تو به اين تن نفس بريده ياد دادي كه هرآنچه كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند، پس فرياد اين تن تنها را بپذير و با دلي پراز غم ... سال جديد را با هزاران گل مريم و تك شاخه اي گل رز با رنگي به سرخي چشمانم بر تو تبريك مي گويم و آرزوي رسيدن به آرزوهايت را در حلول سال جديد از خداي مهربانم خواستارم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اميدواريم كه توانسته باشيم نظر شما جلب كرده باشيم و از صميم قلب فرارسيدن سال 1387 را به شما و خانواده محترمان تبريك گفته و اميدواريم كه سالي پر از خيرو بركت و توام با موفقيت در پيش روي همه شما عزيزان باشد. تا ديدار بعدي همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:0 ´ توسط رامین وفا |
|
|
بنام تنها مالك تنهايي دوستان عزيز بعد از سلام سلامتي شما عزيزان را از خداوند منان خواستارم و اميدوارم كه روزهاي پاياني سال 1386 را با خوبي طي كرده و تمام كارهاي نا تمام خود را با موفقيت به اتمام رسانده و با خاطره اي خوش يكسال ديگر از زندگي را به دفترچه يادها بسپاريد كه اين آرزو و خواسته ما از خداي خود براي همه شما عزيزان است. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، طومار دلتنگي من آغاز بي پايان شده در خانه ي قلبم كنون احساس من پنهان شده بايد نگفت حرفي دگر رسم است اينجا بي كسي آغاز فصل تازگي در اين قفس زندان شده وقتي نمي آيد سحر دگر چه اميدي به توست گويي بعد از اين فراق غم در دلم مهمان شده شعري نمي خوانم دگر جز از اولين احساس تو هر چند مي دانم كه باز اين زندگي ويران شده بعد از سكوتي نا تمام در جاده هاي انتظار سهم من از دلبستگي، تنهايي و هجران شده هرچند بايد طي شود، اندوه بغضي بي صدا حرفي بگو باور كنم اين زخم هم درمان شده ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، شيشه پنجره از دست دلم بيزار است دل دلواپس، اين پنجره هم بيكار است دست دل، لاي در پنجره گير افتاده چه عجب! پنجره من را به دلش راه داده! نفسم در جو مسموم اتاق مي ميرد دلم از واكنش پنجره ها مي گيرد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب عزيزان، اين بخش از به روز رساندن وبلاگ نيز به پايان رسيد. با اميد اينكه توانسته باشيم نظر شما عزيزان را جلب كرده و مثل هميشه منتظر نظرات و ايده هاي شما براي بهتر شدن وبلاگ و وب سايت مشكي پوشان عاشق هستيم كه مثل هميشه در كنار هم بتوانيم لحظاتي زيبا را طي كنيم. شمارا تا ديدار بعدي به خدا مهربان مي سپاريم. دوستان و دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:22 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام حضرت دوست تقديم به رامين عزيز.... زمان و خاك پديد آمد و نفسي از روح ابديت بر آن دميد و آدمي زاده شده از خاك، بر پاي خود ايستاد و فرشتگان بر وجودش تعظيم نمودند. روز ها و ماه ها و سال ها از پي هم گذشتند و همگي نسل اولين مخلوق را ادامه دادند تا به ما رسيد و يادمان باشد كه همه رهروي گذشتگان خوديم. از ميان اين همه رفت و آمد هر كسي نيمه كسي بود و نبردي بود براي رسيدن به تني كه تنها دليل ادامه زندگي اوست، و اين نبرد همچنان پابر جاست.... اما از ميان تولدت مبارك بله دوستان، امروز سالروز تولد رامين عزيز هست و به مناسبت اين روز، كه تاريخي به ياد ماندني در تقويم روزگار ماست، تمام مطالب اين به روز رساني از وبلاگ را به رامين عزيز تقديم كرده و اين روز را به رامين عزيزم و خانواده محترم و همه دوستان و دوستدارنش تبرك مي گويم. من همان کسی هستم که با عاشقانه ترین حس دوست داشتنی ترین قلب آواز عشق چشمهای تو را می خوانم من همان کسی هستم که وقتی نیستی یادت اشک را از چشمانم جاری می کند تو همان هستی که هنوز در شب های پر ستاره به خوابم می یایی و روياي بودنت را جايگزين حس نودنت مي كنم اما بدان كه دل تنها و بي پناهم تاب دوريت ات را ندارد و از آن ترسم كه روزي فاصله اي پيشتر از پيش در ميان ما آيد و اين دوري مرا از پاي درآورد و چه مرگي خوش تر از مرگ عشق و جان سپردن در ره عشق اما بر خداي آسمان ها و عاشقان سوگند كه لحظه اي از يادت غافل نشوم و با تمام لذت هاي بودن و نعمت هاي دنيا و زيبايي دل زيبايت، سالروز ميلادت را به تو و خانواده عزيزو گرامي ات تبريك مي گويم و از خداي خود آرزوي پايداري ات را مي كنم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوستان عزيز، از همه شما عزيزان نيز به خاطر حضور در چشن تولد رامين عزيز تشكر كرده و دست يكايك شما عزيزان را مي بوسم. دوستان و دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:3 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام آفريدگار هستي دوستان عزيز سلام اميدوارم حال تك تك شما عزيزان خوب باشد. و همين طور يك خسته نباشيد به همه دوستاني كه امتحانات پايان ترم دانشگاه و مدرسه را به اتمام رسانند و تعطيلات را گذرانده و با انرژي مضاعف خود را آماده براي دوره اي ديگر از تحصيل مي كنند. ما نيز ْآرزوي موفقيت همه اين عزيزان را داريم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، باران را دوست نداشت... هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود... گريه را دوست نداشت... هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود... دلش را هم دوست نداشت... هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد... اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت... اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در چند به روزرساني اخيري كه مشكي پوشان عاشق داشته به دليل پاره اي مشكلات و نبودن وقت ما نتونستيم اسم عزيزاني كه هميشه همراه ما هستند را قيد و تشكري ويژه از اين عزيزان داشته باشيم. اين قسمت از وبلاگ را به ذكر نام هاي زيباي شما عزيزان مي كنيم و از همه شما عزيزان سپاسگذاريم و اميدواريم كه مهر خودتونو از دوستانتان در مشكي پوشان عاشق دريغ نكنين... سپاس ويژه از Ali meshki posh و دلجويي از شما دوست عزيزمون كه هميشه كنار ما هستين، ممنونم از عابدين و ميناي گلم بابت لطفشون نسبت به وبلاگ و وب سايت، سلمان خان عزيز، وحيده با محبت، داداش محسن كه از دوستاي ثابت مشكي پوشان عاشق هستن، ممنون از محبتت مهرداد عزيز، داداشي، آرزو جان(دو عاشق)، محسن و سونيا عزيز، مهرسان، مهسا، شميلا و فرهاد، وحيد، امير، محسن و سحر، كلاغ سياه، دختر ايروني عاشق، ندا، مريم،آرزو، مژگان، شيرين، ناديا(نانا)،امير، روح الله، و جنبش ازادي خواهان... كه دست تك تك شما عزيزان را بابت محبتي كه به مشكي پوشان عاشق دارين مي بوسيم. همچنين جا داره كه به مهساو ندا و مريم عزيز هم كه به تازگي به جمع ما پيوستن خوشامد بگيم و اميدواريم كه در همه حال با دوستان خود، در مشكي پوشان عاشق همراه باشند... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، از صدای خیال نباید باور کرد باید بروم انگار در این کوچه ی خلوت جز من کس دیگری نیز هست جلوتر می روم چشمانش حلقه زده دست هایش از شدت سرما کبود شده است دستکشی را که دارم در دستش می کنم پالتو را نیز به او می دهم آری حالش بهتر می شود از کنارش می گذرم و به راه خود ادامه می دهم دیگر کوچه ای نمانده اینجا انتهای شهر است وارد بیابان می شوم آن طرف تر درختی است پیش او می روم با تمام غم هایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم صدایی از آن به گوشم می رسد برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم خودم را دیدم ارام کنار درخت آرمیده بودم و آرام تر از هميشه چشمانم را بسته بودم و بعد از گذشت مدت زماني دريافتم كه او تنها خوشبختي من است كه اين چنين در شن هاي بيابان بر با لين خاك ها خفته است و اين تن نيمه جان را به نبردي سخت وا داشته است كاش خصم جانم برسد و اين تكه تكه امانتي را نيز به تاراج برد... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از وبلاگ نيز به پايان رسيد. اميدوارم كه مطالب اين بخش نيز مورد پسند شما عزيزان واقع شده باشد و مارو با نظرات پر مهر خود در بهتر شدن وبلاگ و وب سايت همراهي كنين. همچنين دوست عزيز، لازم است كه يك يادآوري كنيم بابت به روز رساني مشكي پوشان عاشق در اوايل هفته آينده كه حتما شمارا از اين امر با خبر كرده و همه شما عزيزان را تا ديدار بعدي به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان و دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:12 ´ توسط رامین وفا |
|
|
بنام خالق هستي و نيست كننده آن
سلام بر سينه سيناي عشق سلام بر شهيدان دشت كربلا سلام بر شما حسينيان و عاشقان راه آن حضرت سلام بر عاشورا... عاشورا، صداي قداست زدايي و حريم شكني ست. عاشورا قربانگاه اخلاص و پايداري، وفا و استقامت در عقيده و تفكر ناب است. عاشورا محصول جدايي امت از امام و جدايي تفكر و سياست از محور حق است. عاشورا ماه عزاي عاشقان است و اينك رو به حسين(ع) مي كنم و با او سخن مي گويم كه: اي حسين! آنگاه كه براي برپاداري اسلام و جاوداني قرآن و برافراشتن پرچم امر به معروف و نهي از منكر به صحراي كربلا قدم نهادي و با لباني خشك و دلي داغديده از غم نوزادان و تني آراسته از خنجر دشمنان جان خود را فداي دين نمودي كاش بودم و در آن ظهر غمبار سپر جانت مي شدم. كاش مي شد تنهاي يك لحظه در بر زينب مي نشستم و از شيونش كم مي نمودم. كاش در قلتگاه حسينيان، تمام عاشقانت بودند و خود را قرباني تو و خاندانت مي كردند تا شايد زمين و آسمان داغدار نمي شدند. و افسوس كه اين تنها عقده اي شده است بر دلهاي عاشقانت... و اما عباس(ع): اي عباس، آنگاه كه طفلان با لباني خشكيده العطش مي گفتند چگونه نداي هل من ناصر ينصري حسين را لبيك مي گفتي و با مشكي بر دوش قدم در راه مرگ نهاده و به سوي فرات رهسپار شدي و زمين و زمان فرياد برآورد كه: بوي مردي غريب مي آيد بوي امن يجيب مي آيد يك نفر از غروب نخلستان بي قرار و شكيب مي آيد آنگاه كه به سوي فرات رفتي و فرات تو را با تمام وجود پذيرفت و آنگاه كه دستانت را پر از آب كردي و آن را بر جاي ريختي فرات با همه وجود صدايت كرد كه: بركه ام من، ناله ام را گوش كن قطره اي بهر تبرك ريختي، آنرا نوش كن و از آن زمان همه آبها براي رفع تشنگيست و رشك مي برند و فرات با تمام وجود فرياد مي زند كه تشنه لبان عباسم. تو از نسل آسمانيان بودي و رفتي و شهامتت هنوز بر لباي عاشقانت زبانزد است. روز رفتن شما، آفتاب گريست با اشكهاي عذاب خويش و آفتاب گريست و كربلا يك جهان حماسه و شور گشت و همه تاريخ به سمت كربلا چرخيد و كربلا قبله گاه شد و قبيله عشق به سويش نماز عشق خواندند. كاروان به كاروان و قبيله در قبيله گذشت تا به امروز رسيد و بر عاشورا سوگند ياد مي كنم كه هميشگي و جاويد است. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، و اما روز عاشورا... امان از دل داغديده هنوز كودكي كاسه اي آب در دست داشت و به دنبال پدر مي گشت كه ناگاه صدايي از گودال قلتگاه، زمين و زمان را در هم پاشيد حسين ذبيح العطشان آري روز عاشورا آفتاب ناي غروب كردن و ماه روي خودنمايي نداشت. امروز صحراي كربلا را فرياد واحسينا در برگرفته بود و چشمهاي خسته زينب(س) به دنبال كودكي گمشده بود و داغ برادر را بر دل نهاده بود و خون از ديدگانش جاري شده و سيلي نامردان غمش را افزون مي كند و كاش مرهمي براي دلش داغديده اش يافت مي شد... داني از چه رو گاه گاه آيد زلزله چون زمين هم مي كند با نام زينب هلهله داني از چه رو گاه گاه طوفان مي شود صحنه جنگيدن عباس اكران مي شود ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در پايان نيز اين ايام را به شما و خانواده محترمتان تسليت مي گوييم و اميدواريم كه همه ما ادامه دهندگان راه اين عزيزان باشيم. تا ديداري دوباره شمارا به خدا مي سپاريم. دوستان و دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:18 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خالق هستي
دوستان عزيز... بعد از سلام، اميدوارم كه حال تك تك شما عزيزان خوب باشد و در روزهاي آخر پاييزي از تمام زيبايي هاي آن با خاطره اي خوش جدا شويد و باز هم از خداي خود خواستارم كه فصل جديد را،فصلي پر از رحمت و زيبايي براي همه بندگانش رقم بزند.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
باز هم خزاني ديگر، با عشقي به سرخي غروب پاييزي و با نم نم باران هايش و خش خش برگي هايي رنگارنگ، زير پاهاي عابري خسته و تنها و دلشكسته با تمام لذت و زيبايي و غم پنهايي اش در گذر است. و جايگاه خزان زده خود را با تمام غم هايش و روزهاي كوتاهش و شب هاي طويلش را به زمستان سپيد رنگ مي بخشد و اين شب يلداست كه وصل كننده اين دو است. ،، يلداي زيبايتان مبارك ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، امسال شب يلدا مصادف شده است با يكي از اعياد بزرگ مسلمانان با نام عيد قربان. پس تبريك مارا به خاطر اين روز پذيرا باشيد. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
،، رهگذر شبانه تنهايي من! صداي قدم هايت از دور دست ها به گوشم مي رسد و با هر قدمت نقشي از عشق بر ديوار دلم حك مي شود و ستاره هاي آسمان همه به پاس ديدنت در پهناي آن نمايان مي شوند و ماه نيز آشفته تر از هميشه و پر نور تر از قبل مي تابد. هر قدمت عمريست دوباره براي اين تن نالان و خسته. اما افسوس كه تا به ديدن آن نگاه سبزت مي آيم تورا نمي جويم و آن لحظه است كه در مي يابم تمام گفته هايم تنها آرزويي بود كه به حسرتي زرد تبديل شده است و چشماني اشكبار تنها يادگاريست از تو، براي اين من از از دنيا بريده. ،،،،، عمريست بي صدا همه فرياد مي شوم شيرين من، براي تو فرهاد مي شوم فرهاد مي شوم به اميدي كه عاقبت با تيشه وفاي تو آزاد شوم آيي تو بر مزارم و گريان و دادخواه پنهان نمي كنم، چقدر شاد مي شوم سقفي كه داده بود به قلبم هوار شد زين پس مقيم منزل بيداد مي شوم ،،،، ديشب تمام ثانيه ها ريخت روي من ساعت حدود نيمه شب و وقت تنهايي آونگ آخرين تپش وقت بي كسي آونگ آخرين آرزوي من وقتي دلم براي خدا كوك مي شود گل كرده بغض آينه ها در گلوي من حالا تمام ثانيه ها دوست گشته اند قابل ندارد از غزلم نوش جان كنيد يك جرعه است از شب و گفت و گوي من ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
خب عزيزان، اميدوارم كه از اين بخش از وبلاگ نيز خوشتان آمده باشد و مثل هميشه مارا با نظرات خود براي بهتر شدن وبلاگ همراهي كنين. و اينكه از همه شما عزيزان به خاطر محبتي كه نسبت به وبلاگ و سايت ما دارين سپاسگذاري كرده و باز هم از ازتون دعوت مي كنيم كه با حضورتون و نظرات سازنده خود مارا در بهتر شدن اين دو راهنمايي كنين. و در آخر نيز آرزوي مي كنيم كه شب يلدايي زيبا در كنار خانواده پيش رو داشته باشين و همچنين عيد قربان نيز بر همه شما عزيزان و خانواده محترمتان مبارك باشد . شاديتان روز افزون باد. تا ديداري دوباره شمارا به خدا مي سپاريم. دوستداران شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:51 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خالق هستي و نيست بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم بيا برخنده ي اين صبح بهاري خنده كنيم بيا از غم پاييزي به دور شيم
سلام عزيزان ،،مشكي پوشان عاشق،، مي دانم كه در روزهاي زيبايي پاييزي به سر مي بريد و اين روزها نيز كه هواي پاييزي خودشو حسابي نشون داده و لذت خش خش كردن برگ هاي پاييزي را همه ما احساس مي كنيم. با اين حال، ما براي شما عزيزان آرزو مي كنيم روزها را با شادي تمام طي كنين. شادي شما عزيزان، آرزوي قلبي ماست... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، انتظار پاییز مفهوم تلخ انتظار است. انتظار بی پایان عاشقی، در زیر شاخه های واژگون و نیمه عریان بید، که چشمان حسرت را به راه دوخته تا مگر گم کرده خویش را بیابد... سالیان است که دل، خون می خورد، پاییز، فصل رفتن یار است و آغاز انتظاری سخت برای بازگشتش. کاش پاییز غم انگیز نبود و حسرتش پایانی داشت و بس... ما هنوز قصه های نگفته از بهار بسیار داریم. ما هنوز آن روز را نیافته ایم و آن لحظه و آن شهامت را که از عشق بگوییم. پس چرا پاییز اینقدر شتاب می کند؟ ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
عزيزان ،،مشكي پوشان عاشق،، حتما از كار جديدي كه ما براي شما عزيزان انجام داديم ديدن كردين، منظور ما وب سايتي هست كه حدودا 3 هفته هست كه كار خود را در اين وب سايت آغاز كرده ايم و تا الان با آماري خيلي خوب در طول سه هفته در خدمت شما عزیزان هستیم كه اين لطف شمارو نسبت به دوستان خودتون در مشكي پوشان عاشق نشان مي دهد كه اميدواريم اين محبت شما پايدار باشه. از تك تك شما عزيزان دعوت مي كنيم كه حتما از اين كار ديدن كرده و ما را در هر چه بهتر شدن اين سايت همراهي كنيد و در سایت عضو بشین منتظر محبت ها ونظرات شما هستيم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سرگردان در دایره تردید غوطه ور در اقیانوس شک غرق در دریای بهت سرگردان در سراب امید خسته در کشمکش زندگی فریاد از سکوت خدا افسوس به آرزوی مرگ نفرت از حضور بیهوده آه از تکرار مکررات
خدا اگر بخواهی از ما در گذری ، این گذشت نشانه ی فضل توست، و اگر بخواهی ما را کیفر دهی این نشانه ی عدل توست. پس به رسم نعمت بخشی که داری ، به آسانی از ما در گذر و در سایه ی بخشایشت ما را پناه ده، زیرا که یارای تحمل تو را نداریم و برای هیچ یک از ما بی گذشت تو راه رهایی نیست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، از اينكه لحظاتي در كنار ما بودين ممنون سپاسگزاریم و تا ديداري دوباره شما عزيزان را به ايزد منان مي سپاريم. دوستان و دوستداران شما رامين و روشنك ،،مشكي پوشان عاشق،،
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:59 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، دوستان عزیز همین طوری که میبینید وبلاگ چند وقتی میشه که به روز نشده ،، نمیدونم متوجه شدین یا نه ،، ولی من به شما گفته بودم که میخوام لطف شما عزیزان را جبران کنم چطورییییییییییی
،، مشکی پوشان عاشق وبلاگییی تبدیل شد به سایت
بله دوستان www.love-black.com ما تصمیم گرفتیم تا به مجبت های شما جوابی بدیم که خوشحالتون کنیم . چون در طول این ۱ سال و نیم شما عزیزان ما را تنها نگذاشتین این هم جواب شما عزیزان
من اگه یادتان باشه اولین مطلبی که در وبلاگ گذاشتم گفتم این وبلاگ مال شما است و حالا هم سایت مال شما است هر کسی دوست داره همکاری کنه یا کمکی در سایت من خوشحال میشم بتونیم با هم دیگه کار کنیم در هر بخشی
چون این محبت شما بود که ما تونستیم در کمتر از ۱ سال و نیم وبلاگ را تبدیل به سایت کنیم که خودتان هم میدونید که کار آسانی نیست ولی سایت کمی کار داره خودتان میدونید که قالب و از این صحبت ها ولی همین که آماده شد من به شما خبر میدم
نظر بزارین یادتان نره دوست دار شما رامین و روشنک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:1 ´ توسط رامین وفا |
|
|
کم کم غروب ماه خدا ديده ميشود ،، دوستان عزیز بعد از سلام امیدواریم که حال تک تک شما عزیزان خود باشد و قبل از هر چیز فرا رسیدن عید سعید فطر و به پایان رسیدن ماه مبارک رمضان را به شما و خانواده های محترمتان تبریک می گیم و آرزوی قبولی تمامی عبادت را از درگاه خداوند داریم . ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بگذار سر به سینۀ من تا بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند شاید که بیش از این با نگاهت نیازاری این دل دردمند بگذار سر بر سینۀ من تا بگوید که اندوه بی تو بودن چه سخت است بودنت چه شیرین و رفتنت سخت بگذار تا بگویم، اندوه چیست و عشق کدام است و تکیه گاه غم کجاست سرت را بگذار تا بگویم دلم چون مرغیست سالهاست که دلم از محفل گرم آشیانش دل بریده است عمریست که در هوایت سرگردان است ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، راستی تا یادم نرفته میخوام با یکی از جمله های خودتان از شما سپاسگزاری کنم ،، ،، ما را ار دعای خودتان فراموش نکنید مژگان، بازم پیشم بیا وحیده، تو قلب بیگانه را میشناسی مهرداد، برای همۀ پدر و مادران دعا کنیم عابدین، نماز و روزه تون قبول مهناز، برای بنده قابل درک نیست سپهر، وبلاگمو با نظرت تزیین کردی وحید، مطالبتون عالیه مجتبی، ماه نزول کتاب الهی سحر، بازم میام نمیدونم کی نادیا، فکر نمیکردم خارج از کشورم این مراسم باشد زهرا، خنده های منو دزدید دایی حسین، وبلاگ زیبایی داری علی، نگاه انتقادی و دیالوگ حمید موذنی، خوش باشی محسن و سونیا، سلام عزیزام المیرا، تشریف بیار سپهر، مرسی صدای دل، بوس بوس بابای بهزاد، دوست تان دارم شمیلا و فرهای، الان وقت ندارم محسن، سلام من هستم فرشید، میخوام دیگه رهابشم احسان، داداداشت محسن، دوستتت سحر، زود بیا که منتظرم علی مشکی، سلام من اپم وحیده، س ل ا ممممم علیرضا، قربان شما امید، این تن یخ زدمو بگیر آرزوی محال، اما الان دمت گرم مهتاب، سروناز ، آخه میرم خوابگاه تهران المیرا ،، سپاسگزارم از تمام شما عزیزانم فکر کردم اینطوری بهتر باشه با کلام خودتان ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بگذار سرت را تا بشنوی دور از تو چگونه بیتابی می کند و وقتی هستی چه آرام من بیمار نگاهت هستم آنرا از من نگیر تشنه خنده هایت هستم و آن را از من دریغ نکن بی تو شب هایم ساهیست روشنایی محفلم تو هستی پس بتاب بر من چون ماه بر تیرگی شب سینه ای نازنینم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
۲
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:54 ´ توسط رامین وفا |
|
|
؛؛ اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران ؛؛
،، باز هم گذشت زمان و عمر ما را به هم رساند و باز همه در یک میهمانی آن هم با عنوان میهمانی عاشقان در کنار هم گرد آمدیم و این باران رحمت الهی ست که کویر تشنه شیدایان را سیراب می کند ،، رمضان گرم است و این گرمایش است که ما را با خود به نادیده های عالم می برد ، سفرۀ عظیمی پهن شده است و هر کسی به طریقی از آن بهره می برد، ای کاش که همه قدر این ماه را بدانیم و ای کاش که همه از دل همدیگه خبر داشته باشیم و در آخر ( ای کاش این تنها یک حسرت نبود و افسوس که تنها حسرتی ست که با ای کاش یاد می شود ) ،، در ماه رمضان بود که قرآن این کلام الهی در شب قدر بر پیامبر نازل شد و چه زیبا بود این معجزه و تا ابد یادش جاریست و چه نیکوست یاد آوری آن شب بزرگ، آن شبی که کلامی به این بزرگی را بر ؛ حضرت محمد(ص) نازل گردید و آنجا بود که گفتند ،، اقرا بالسم ربک الذی خلق ،، که بخوان به اسم کسی که تو را خلق نمود . ،، باز هم این رحمت خداوند بوده و است که آن شب بر مومنان نامعلوم بماند و چهار شب را قدر بدانیم و به پاس عظمتی که در آن شب نهفته است و ای کاش می شد عمق این رحمت را با درک بالای ، درک نمود و باز هم شکرگذارش باشیم ؛؛ الهی از کجا باز آیم من آن روز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم ؛؛ ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، چرخ فلکم مولایم را زمن ستاند و در آن شب رفتن پدر طفلان ، زدیده ام خون برگرفت کاش آن شب هیچگاه سحر نمی شد و کاش مولایم طفلان را تنها نمی گذاشت ای کاش عمر مهربانی و لطف کوتاه نمی شد ،، الهی آمدم با دو دست تهی بسوختم بر امید روزی بهی چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی ،، الهی یک ماه بر سر سفره ات بودم و هر سحر با قرائت ( سوره قدر ) و استغفار به درگاهت خود را از حرامی ها منع کردم و با شنیدن نوای ( ربنا ) این دهان خود را با آشامیدن برکاتت باز نمودم و این بود یک ماه ماندن بر سر سفره عظیمت، اما امروز که پایان میهمانی ات است آمده ام تا دست خالی مرا از درگاهت نرانی، آمده ام که بگویم محتاجم و دردمند و تویی آگاه و بینا بر من ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، الهی ای داننده هر چیز و سازنده هر کار و دارنده هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار را به حکمت کی اندازی و به لطف می سازی و این نه بیداد است و نه بازی
،، الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است مبارک باد که مرا از این درد سخت درخور است بیچاره آن کسی که از این درد فرد است حقا که هر که به این درد ننازد ناجوانمرد است و بس روزها در پی میگذرند و این ماه به پایان می رسد با آرزوی اینکه تمام دعاهایتان مقبول درگاه احدیت راقع شود
( ممنون سپاسگزارم از روشنک عزیز برای این مطلب زیبا و به امید دیدار بعد از ماه مبارک رمضان ) ؛؛ شعر ، عکس ، موزیکهای جدید ، خبرهای روز دنیا در ،، مشکی پوشان عاشق ۲ به زودی ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:34 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، کوه عصیان ؛؛ دیدار سبز دوباره گفتی که امکان ندارد ؛؛ با اینکه اندوه من را دیدی پایان ندارد ، آخر چگونه برایت از زنده ماندن بگویم وقتی غزل هم پس از تو در کلبه جا ندارد، گفتی که می آیی اما دیگر دل ساده لوحم بر وعده هایی که دادی امید و ایمان ندارد . ؛؛ حق با تو بود، عشق باید در پرده شرم باشد یک دوستت دارم ساده ؛؛ اما اینقدر تاوان ندارد، در انتظارت سرودم ولی عشق فصلی غیر از زمستان ندارد ؛؛ دیریست در انتظار ابری گریان نشستم، فصلی که در آنم اما انگار باران ندارد، امشب خدا مینشیند پهلو به پهلوی شعرم او نیز کاری به کار این کوه عصیان ندارد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ؛؛ سلام دوستان ،، ؛؛ عاشقانه ها ؛؛ مسافر غصه من، هر چند که دیگر تو را از پنجره آسمان نمی بینم اما تمام احساست را در لحظه هایم ترسیم می کنم و از لابه لای خاطره های دیروز تصویر چشمانت را می بینم که هنوز با این همه فاصله ای که مثل دو خط موازی مرزی میان ما کشیده شده، می درخشند و صدای زخمی سازت را می شنوم که چون آوای موسیقی شبگرد تنها عاشقانه ترین نغمه ها را سر میدهد تا کسی نداند غریبانه رهسپار جاده های زندگی هستی نوجه توجه توجه توجه توجه توجه ،، ؛؛ سپاسگذاری ، ا.ع.د.ا.م.ی ، نادیا ، علی ، وحیده ، محسن ، شهلا ، یاقوت ، پیوند مشکی ، جواد ، امیر علی ، افشین ، مهرداد ، محمد حسین ، سپهر ، مهرسان ، غزل ، مهتاب ، پویا ، یه عاشق ، عسل مشکی پوش ، وحید ، دختر افغان ، محمود ، عابدین ، رها ، سلمان خان ، علیرضا ، حب ، شمیلا و فرهاد ، مهدی ، آیناز ، ،،،،،،،،،،،،،،،،،، ؛؛ جدایی ؛؛ روزی که آخرین نگاهت را به من هدیه دادی از یاد نمیبرم، چشمانم بارانی بود و دلم اشوب . ؛؛ روزی که تو رفتی، در سراب کویر دلم گم شدم، شاید نمی دانستی پرنده ی زخمی روحم پشت میله های قفس عاشقت بوده و راهی برای یافتنت نداشته است و هنوز هم گلوی پر از بغض من، بعد از پر کشیدن تو صدایت می زند که شاید باد صدایم را به گوشت برساند و تو بشنوی که هنوز دوستت دارم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ممنون از تمام دوستانی که با ما همکاری میکنند، دوستانی هم که ما را لینگ کردن و ما هنوز وبلاگ این دوستان را لینگ نکردیم به ما خبر بدن تا این کار را انجام بدیم تا شرمنده این عزیزان نباشیم، دوستان عزیز به وبلاگ ،، مشکی پوشان عاشق ۲ www.mosafere_asheghe_00.mihanblog.com نظر یادتان نره در هر دو وبلاگ
دوست دار همیشگی شما رامین و روشنک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:26 ´ توسط رامین وفا |
|
|
روزی رسد که با همه عالم وداع خواهم کرد روزی رسد که باید به زیر خاک به سر کرد روزی که من نگویم روز رفتن روز مرگ ،، روزی که باید به بهترین فرشتۀ خدا سلام کرد ،،
،، روز ، ماه و سال مهم نیست ،، مهم آمدن است و سلام کردن به کسانی که چشم انتظار هستن ،، سلام دوستان ،، سلام مخصوص هم به دوستانی که تازه به جمع مشکی پوشان عاشق در این وبلاگ پیوستن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا با آن همه بیگانگی هر شب به ما یر میزند توجه توجه توجه توجه قلب پسرها مثل پارکینگ هست که هیچ وقت تابلوی ظرفیت بر آن دیده نمی شود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهی است که مدت ماندن یک هواپیما در آن بستگی به فرود هواپیمای بعدی دارد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوستان عزیز خواستم شوخی کرده باشم دوستان ممنونم از شما عزیزانی که در همه شرایط در کنار ما و وبلاگ خودتان بودین Ali.meshki poosh ، علی ، نادیا ، مجید احمد ، پیوند مشکی ، آرزوی محال ، مژگان ، محسن ، وحیده ، شمیلا و فرهاد ، طاهره ، محمد ، مهناز ، عسل ، علیرضا ، محمد ، غزل ، شهرام ، مهدی ، یاقوت ، جواد ، الهام ، شقایق ، یه عاشق ، محمود سپاسگزارم از دوستانی که جدیدن به جمع ما آمدن و منم تمام این دوستان را در لینگ وبلاگ قرار دادم دیدن کنید ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هر وقت که دل کسی را شکستید روی دیوار میخی بکوب تا ببینی که چقدر دل شکستی هر وقت که دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل بدست آوردی اما چه فایده که جای میخ می ماند روی دیوار ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوستان اینم از این بخش وبلاگ امید وارم خوشتان آمده باشه و باز هم مثله همیشه در کنار ما باشین و وبلاگ خودتان را قابل بدانین افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم دوست دار شما رامین و روشنک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:14 ´ توسط رامین وفا |
|
|
ُُسلامي دوباره به همه شما دوستان عزيز. اميدوارم كه حال تك تك شما عزيزان خوب باشد و روزهاي بهاري را با تمام زيبايش به خوبي و خوشي طي كرده باشين و خاطره اي خوش از بهار ۱۳۸۶ برايتان به يادگار مانده باشد. از اينكه يه مقدار بين به روز شدن وبلاگ ها وقفه ايجاد شد مارو عفو كنين. چون در بلاگفا و ميهن بلاگ ما با مشكل روبه رو شديم كه برطرف كردنش اندكي زمان برد. و حدودآ يك ماه در حال برطرف كردن اين مشكل بوديم كه خوشبختانه ديروز بعد از تلاش بي وقفه بالاخره اين مشكل برطرف شد و ما توانستيم در حال حاضر در خدمت شما عزيزان باشيم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما موردي كه بايد بهش اشاره كنم اين است كه، ما تمام تلاش خود را كرديم تا بتونيم در تاريخ ۳ خرداد وبلاگ خود را به روز كنيم. چون اين تاريخ سالروز تاسيس ،، ،، من مثل همه نمیگم سلام ،، آغاز كرديم و داستان از اینجا شروع شد دست دوستی به طرف شما دراز کردیم و به امید اینکه بتونیم با هم دیگه وبلاگ خوب و پر باری داشته باشیم. اما بعد از مدت كمي دیدیم که ،، حالا از آن تاریخ ماه ها گذشته و روز به روز بر تعداد بازدید کننده ها و دوستان ،، به هر حال دوستان عزیز ، امیدواریم که دوستی ما با شما عزیزان ۱۰۰۰ ساله باشه و شما هم همچنان همراه دوستان خودتان در وبلاگهای ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، شاعر که شدم گام های بلندی بر میدارم ، در میان دشت ها در کنار هر بوته پروانه ای را به جای میگذارم و به سکون آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم در کوچه های جدایی و تاریخ یادگاری هایمان که بی رنگ شده اند را پر رنگ می کنم و می گذرم شاعر که شدم از زبان تک تک کودکان عشق را ترجمه می کنم و آن زمان برایم مهم نیست که به خاطر یک رنگ بودن قلم و خط نوشتاری ام تنبیه شوم و به نویسنده مشق هایم شک ببرند شاعر که شدم ساز خود را به دست میگیرم و به دشت میرم و بهترین کوک را با ساز میزنم و غم انگیزترین آهنگ را می نوازم و لحظه ای سکوت می کنم تا صدای پاک قدم های تو را بشنوم شاید ، که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رویا و کوچه های خیس کودکی تو باشم، تا لحظه ی بازگشتت چشم انتظارم، و غمگین ترین ترانه را به یادت می سرایم و می نوازم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خوب دوستان عزیز ،، امید واریم که مارو از محبت خودتان دریغ نکنین و تنها خواهشی که از شما دوستان عزیز داریم ، عزیزانی که به تازگی تقاضای لینک کرده اند و یا قبلآ تقاضا کرده بودن و این کار توسط ما انجام نشده حتمآ به ما اطلاع بدن که ما از شرمندگی این عزیزان در بیاییم و در بخش بعدی هم از تک تک شما عزیزان سپاسگزاری می کنیم با اسم و .............................. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دست های سرد حرف های سرد و لبی خشک و تهی از لبخند چشم های که گره خورده به تاریکی ها روشنی نیست دلم اینجا تنهاست چشم تو اختر شب های بی فانوس من است قلب من از تپش شما پا بر جاست برای شما عزیزان که با ما هستین ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، با آرزوی روزهای خوش همراه با شادی روز افزون برای تک تک شما عزیزان ،، دوستان و دوستداران شما رامین و روشنک ،، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:55 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوستان عزیز سلام امیدوارم که حال همه شما عزیزان خوب باشد و تعطیلات سال جدید را به خوبی و خوشی طی کرده باشین و با انرژی مضاعف کار و تحصیل خودتونو در سال 1386 آغاز کرده باشین. که این آرزوی قلبی ما ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدهد بازو تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاشق باشی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، این اولین به روز رسانی وبلاگ در سال جدید می باشد و موردی که باید اشاره کنم این است که رامین عزیز، به همه شما عزیزان سلام رسانده و از اینکه نتوانست به علت مشغله کاری و درسی در این پست خودش بیاید و با شما صحبت کند از همه شما دوستان عزیز معذرت خواسته است و قول داد که سعی خودش را می کند تا در پست بعدی وبلاگ حتما حضور داشته باشد. به هر حال عزیزان، این اولین باری هست که وبلاگ با نظارت دور از رامین به روز می شود، امیدوارم که شما منو تو این مدت تنها نزارین. پیشاپیش از محبت شما سپاسگذارم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بنام آنكه تورا زيبا و مرا شيدا آفريد تورا را ليلي و مرا مجنون آفريد تورا از جنس آهن و سنگ ، مرا از شيشه و برگ آفريد از من رميده او اما من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي او را باور نمي كنم. دل را چنان به مهر او بسته ام كه بعد از اين، هواي دلبري ديگر نمي كنم. هنوزم بسته ام چشمانم را به در هاي خانه دلم. كه شايد به دستان او گشايند ز هم. روزها را با يادش به شب مي رسانم و در سكوت شب بارها قصه آشنايي و دل دادنم را زمزمه مي كنم و هربار با تداعي آن روزها عشقم بيشتر و بيشتر مي شود و كاش در اوج اين عشق بالهاي پروازم را به من دهند و جسمم را به صاحبش بازگردانم. ،،باور نکردم،، ،،باور نکردم. هرگز باور نکردم و در ذهن کوچکم جا نداشت که روزی برسد که من و تو در فراق هم روزهایمان را طی کنیم. و افسوس که امروز همان روزیست که از آن هراس داشتم. اما بدان که تو هنوز برایم همان سپیده هدایتگری هستی که از روشنای صبح می گفت. از روشنایی روز. توبرایم بهترین حضور بودی که در تک تک لحظه هایم جا داشت. تنها نفسی بودی که در هنگام تنگی به من جان دوباره می داد. تو هنوز همان تکیه گاهی هستی که در اوج خنده و گریه ام تنهایم نمی گذاشت. تو هنوز بهترین حضور هستی در بهترین قاب دنیا. ای کاش تنها لحظه ای فرصتی دوباره به من می دادی تا می توانستم یکبار دیگر تورا حس کنم. افسوس که باز هم خواسته ام منطقی نیست و عملی نمی شود. انتظار را با سکوت و بغض گلویم پیوند می دهم و به یاد روزهای با هم بودن این لحظه های غمبار را طی می کنم. اگرم بهانه ای هست برای زندگی گل من قسم به عشقت تویی آن بهانه ی من ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، و سپاسگذارم از: مجتبی باقری ورزنه، عاطفه، نادیا، آریا (ناتیار )، سامان، ویدا، شقایق، آرزوی محال، مهناز، محسن، احسان ، ونوس، تمنا، غزال، شمیلا و فرهاد، یه عاشق، سجاد،غزل، محمد_شهاب مشکی، پرستوی بهار، مجید احمدی، سلمان خان از بندرعباس ، الهام، عسل مشکی پوش، ستاره، تمنا، Ali meshki posh، طناز، عسل، مهدی×بچه ها بیایین گپ بزنیم، پیوند مشکی، شقایق، محمد_مشکیییییی یادت نره، که همه این عزیزان دوستان خودشونو در ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، وقتي كه در شاخه شاخه نگاهم پرنده هایی با نام اشک لانه کنند پاییز و بادهای سرگردان، کنار شقایق ها عاشق خیمه بزنند، ای عشق! ای همیشه غریب، به جست و جویت در کوچه های غمگین غروب پرسه خواهم زد و سراغ آفتاب را از هر بیگانه اي خواهم گرفت و از دریا و از تمام مهربانی ها جایت را می پرسم و آن زمان است که به شهری بدون نام و خالی از سکنه خواهم رسید. و ایمان می آورم که وصله کردن عشق بر تن خود بعنی تعویض تمام وجود با عشق و ایمان خواهم آورد به زیبای غمگین ترین ترانه تنهایی با عنوان عاشق ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان، این بخش از وبلاگ هم تمام شد. امیدوارم که از خواندن این مطالب خسته نشده باشین و نظرات خودتونو با من در میان بگذارید. البته خواهشی که از شما عزیزان دارم این است که اگر امکان دارد از هر سه دوستدار همه شما عزیزان ،، رامین و روشنک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 1:35 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، دوستان عزیز فرا رسیدن سال جدید را به شما و خانواده شما تبریک میگم ،،
،، سلام دوستان عزیز ،، ،، دوستان عزیز باز با یک مطلب جدید و شعر جدید آمدیم تا در خدمت شما عزیزان باشیم و سپاسگزاری از تمام دوستانی که در سال ۱۳۸۵ در کنار ما بودن ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، نمیدانم ،، ،، نمیدانم همیشه فکر میکردم که برای شروع کردن جمله بهترین کلمه نمیدانم هست ،، ولی وقتی فکر میکنم می بینم چیزی در دنیا و یا زندگی نیست که انسان ندانسته انجامش بده ، چون ما انسانها خواسته و یا ناخواسته در زمان یا مکانی قرار میگیریم که باید خودمان تصمیم بگیریم . ،، شاید درست بودن و یا نبودنش را کاملآ ندانیم ، ولی تصمیم کارها با خودمان هست پس نمیدانم کلمه درستی نیست در جمله های ما ...... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ،، اگر بخواهیم بگوییم که میدانیم باز هم نمی توانیم جمله خودمان را کامل کنیم ، چون هیچ کدام از ما نمی توانیم بگوییم که آغاز عشق کجاست و پایانش کجاست ،، باز میرسیم به نمیدانم شاید برای آغاز عشق چیزی داشته باشیم ولی برای پایانش باز هم میرسیم به نمیدانم .................................. نمیدانم نمیدانم بس ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، برای رفتن به بیابان ، برای رهایی از خارهای زمینش برای رفتن به زیر باران ، برای رهایی از باران نگاهش برای رفتن به کوهساران ، برای رهایی از سختی سنگهایش برای رفتن به نبرد روزگاران ، برای رهایی از دست های بی رحمش به پاهایی استوار و عزمی محکم و همدمی مثل تو نیاز دارم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، نمیدانم ،، ،، نمیدانم من خودم هیچ وقت از عشق و یا دوست داشتن چیزی ننوشتم چون میدانم که سرچشمه عشق هر چیزی میتواندباشد .............. یک نگاه ، یک کلام و یا یک حادثه ،، ولی بهتر از همه میدانم که جدایی چیست یک لحظه و یک کلام ،، درسته داشتم در دلم عشقی را که سالها با من بود و شده بود وجودم و وقتی همه فکر کردن که دیگه همه چیز تمام شده و چیزی برای از دست دادن ندارم ، از دست دادم عشقم را خواسته و ناخواسته مهم نیست ، چون انسان خود نویسنده سرنوشت خود است و دلیل یا بهانه برای کرده خود ندارد . ،، و رسیدم به این جمله که همیشه در دلم بود همیشه دوست داشتم با تو باشم در تنهایی و بی کسی در غم و شادی ولی حالا که با تو هستم چرا ندارم احساسی که باید داشته باشم
ممنونم از دوست عزیز که نخواسته اسم ببرم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، سپاسگزاری از دوستان با کلام خود این عزیزان ،، ،، المیرا .. سلام بدو بیا آپم آرزومند آرزوهايتان * ويد ا * ،، مجتبی باقری .. آی دی من:m_m98478 ،، آرزوی محال .. آرزو دارم آرزوهاتون آرزو نماند ،، مهناز .. به خدای عشق می سپارمتون ،، محسن .. شاد و موفق باشید ،، ستاره .. با عشق ،، شمیلا و فرهاد .. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
گفت این چیست من که دوستت دارم گفتم مگر نه ایناست که روی گور صلیب می گذارند این را روی قلب خود بگذار چون گور عشق من است دوست دار شما عزیزا رامین روشنک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 16:13 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، سلام دوستان عزیز ،، امید وارم که در این روزای آخر سال به تمام آرزو های که دارین برسید . ،، خیلی داستان و شعر داشتم که گذاشته بودم برای این روزا تا براتون بنویسم ولی .................. ،، افسوس که نخواستین تا ما با شما باشیم ،، من که در دو یا سه بخش آخر وبلاگ ها گفته بودم که اگه دوستان بخوام که ما فقط وقتی وبلاگ شان را به روز میکنن به این دوستان سر بزنیم و این دوستان فقط بیان و از یک وبلاگ دیدن کنن و در وبلاگهای دیگر نظری ندن من هر سه وبلاگ را برای همیشه میبندم و باز دیدم که فقط چند تا دوست عزیزی که همیشه به ما سر میزدن آمدن و از وبلاگ دیدن کردن و دوستان دیگر مثل همیشه فقط در وبلاگ یک گفتن که ما وبلاگ را به روز کردیم بیا دیدن کنید و بس و وبلاگهای دیگر ما مثل این چند بخش دیگر بی نظر گذاشتن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تا ببینیم در وبلاگهای ۲ و ۳ چیکار میکنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:45 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، اینبار میخوام فقط برای تو بگم و بس ،، آره خودت ، اینبار مخاطب حرفام خودتی ،، می خوام بگم که روز زاده شدنت خیلی مقدس است ،، مقدس تر از آن وجود پاکت ، صداقت گفتارت ، نگاه زیبایت ، شیرینی بیانت و دستان مهربانت ،، که فقط ستایش کردنش در یک روز ، برای این همه زیبایی کم است ، ولی بدان که کسی هست که برای ماندگاریت با هر فلق آرزوی محافظت و با هر شفق آرزوی نورانی شدن شب هایت را می کند ،، بدان که زیباترین نگاه ، نگاهی بود که به چشمانت کردم ،، غریب ترین سفر ، سفری بود که به دریای دل آبی ات داشتم ،، وقتی مهتاب از پیچک های باغچه امید بالا میرود ، یادت در قلب من شکوفا می شود ، تو بهاری واقعی هستی که با وجودت زندگی رنگ ، طراوت و تازگی می گیرد ، میخوام بگم که تو بهترین هدیه ای هستی که از خدا گرفته ایم ، دوستت دارم و تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جا دارد ، گلی ولی زیباترین ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سلام دوستان خوب عزیز خودم من که خوبم و امید وارم شما عزیزان ،، ولی میدونید کمی از دست بعضی از دوستان ناراحتم چون دیگه دوست ندارن با ما باشن و فقط از یک وبلاگ دیدن می کنند و بس باشه مثله نیست ولی بدونید که همین نظر های شما عزیزان هست که ما را امید وارتر میکنه به نوشتن مطلب گذاشتن در وبلاگ ها و این روزا که دیگه روشنک عزیز گل کاشته و خیلی داستان و شعر و مطالب جالب دیگه برای شما عزیزان آمده کرده برای هر سه وبلاگ ولی خوب شما دوستان تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد من از طرف خودم و تمام دوستان عزیز ،، امید وارم که همیشه سالم و سر حال در کنار خانواده و دوستان باشی و اگه وقت کردی به یاد ما هم باشی که میدونم هستی جای گفتن نداره پس تولدت مبارک ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، عشق حقیقی چیست ؟؟ عشق حقیقی بی دلیل است و از قلب سر چشمه می گیرد . هرگز به دنبال تایید عشق با معیارهای ذهنی خودت نباش . ذهن فقط به درد زندگی در دنیا می خورد ، اگر بخواهی میتوانی به توانایی ها و امکانات فردی که دوستش داری فکر کنی اما در این صورت تو برای زندگی آینده به دنبال شرایط بوده ای . عشق فراتر از اینهاست ، فراتر از معیارهای ذهنی ماست ، عشق از جاذبه های بدنی هم فراتر است نزدیکی عشق فاصله های زمانی و مکانی را در هم می شکند چون مرز عشق از زمان و مکان فراتر است . تو از طریق قلبت با قلب دیگری ارتباط می کیری . این رابطه کلامی نیست به حرف در نمی آید و با هیچ معیار ذهنی قیاس نمی شود ، از قلب عشق و اعتماد زاده می شود . ذهن همیشه تردید دارد در حالی که عشق کاملآ اعتماد می کند . عشق از بدن چهارم می آید بنابر این با معیارهای بدن های پایین تر قابل سنجش نیست و فقط به وسیله آنها به نحوی محدود حس می شود . شما وقتی کسی را دوست دارید تنها از حضورش شاد می شوید و دیگر نیازی به هیچ چیز دیگری ندارید . حالا به عنوان یک شاهد به فردی که از عشق خود نیست به او شک دارید فکر کنید . تصور کنید که مقابل هم قرار گرفته اید و شما به عنوان شاهد هم خود را می بینی و هم او را ، چه احساسی دارید ؟؟ آیا حس می کنید امواج چشمان خود را ببندید و این امواج را با تمام وجود بررسی کنید . تنها عضوی که می تواند بگوید شما عاشقید یا نه فلبتان است شادی از سوی قلب او به سمت شما می آید . آیا حضور او برایتان نشاط آور است ؟؟ ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هر چند نمی توانم گذشت زمان را با این سرعت بپذیرم ولی از صمیم قلب سالروز میلادت را به تو تبریک می گویم و بدان که بیشتر از همیشه دوستت دارم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، میخوام بگم دوستت دارم یه پنجره به آسمان به این شب آیینه دزد ، به تک درخت کوچمون میخوام بگم دوستت دارم به تو به اسم نقطه چین به گریه های بی هوا به کولی کوچه نشین میخوام بگم دوستت دارم به هر رفیق نا رفیق به شاعرهای بی غزل به جنگل های بی حریق میخوام بگم دوستت دارم به قاتلم به روزگار به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار دنیای ما عوض میشه تنها با این جمله ناب دوستت دارم .. دوستت دارم دوستت دارم تو این عذاب میخوام بگم دوستت دارم به بادبادک یه مدرسه به ترکه خیس انار کنار درس هندسه میخوام بگم دوستت دارم به مرغ عشق بی قفس به جغد پیر بد صدا به نی زنای بی نفس میخوام بگم دوستت دارم به هر چه خوبه هر چه بد به خونه های کاهگلی به سیبای توی سبد میخوام بگم دوستت دارم یه بغض تلخ انتظار به بدترین فصل سفر به آخرین صوت قطار دنیای ما عوض میشه تنها با این جمله ناب دوستت دارم .. دوستت دارم دوستت دارم تو این عذاب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، وبلاگ های دیگر را هم فراموش نکنید دوستان عزیز رامین و روشنک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:37 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، قبل از هر چیز فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالحسین و یاران با وفایش را به شما و خانواده محترم تان تسلیت می گوییم ..... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، سلام دوستان عزیز ،، ،، در این بخش برای شما عزیزان یه مطلب میزارم و سپاسگزاری از شما عزیزان و ادامه ........ ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، تو بگو ،، بگو ای خدا در شب های سوگواری که چقدر از عمرم باقیست و مجال جبران فرصت های از دست رفته را به من میدهی تا در هر لحظه با نزدیک شدن به تو آرامش بیشتری یابم ؟ ،، ای خوبترین خوبان می خواهم از جام فهم و توان جرعه ای بنوشم به شرط اینکه مستی عشق تو را داشته باشم . همچنین به من توانایی ده تا بدون آنکه چشم داشتی به بازگشت محبت داشته باشم به همه عشق بورزم ،، ،، پروردگارا بذر زیبایی ، عشق ، خیر و نیکی را آن چنان در خاک وجودم سبز کن تا لایق نفحه الهی تو در وجود خویش باشم . ای خدا مهربان چراغ دلم را از برکت حضور خویش همواره روشن نگهدار تا در تاریکی هجر تو گم نشوم ،، ،، کسی که از خود گذشتی و به نهایت رسیدی ، مانده ام من که هنوز در لحظه های خویش اسیرم چگونه می توانم از تو بنویسم . فقط می توانم بگویم مثل سکوت عمیق است و از زیبایی نور را دارد همین ، حسش می کنم اما نمی توانم چیز زیادی در باره اش بنویسم . ،، حسین جان ،، خوشا به حال چشمهایت که تاب دیدنش را داشت ، دلم میخواهد غرق زندگی ات شوم اما فکر دیدن حقیقتی که تو آن را دیدی چشمانم را کور می کند ، سرورم تو که به حقیقت رسیدی تنها میخواهم در تصور حضورت بنشینم و نیرو بگیرم ، حیران چگونه از تو آرام ، آرام بنویسم ،، ما زیبایی را با تو دیدیم ، تو از دریای نوز گذشتی و نور خدا از تو گذشت و شعاع آن بر ما تابید ، آن چنان سرشار شدی که مردم تنها سهم خود را از عشق سرریز شده تو به خدا برداشتند . سرچشمه زیبایی و همه اعمالت زیبا شد ........................... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، دوستان عزیز از اینکه طی یازده ماه گذشته در کنار ما بودین و مارا در سختی ها و روزهای خوش همراهی کردین از شما تشکر و سپاسگزاری می کنیم و چیزی که دوستی های ما را پایدار کرد همین یادگاریها و محبت هایی شما عزیزان بود ،، ،، ولی اینبار نبز آمده ایم تا تغییراتی که در وبلاگ ایجاد شده را به شما اطلاع بدیم که آن هم تغییر کردن پل ارتباطی بین ما با شما عزیزان است و این تغییر آدرسی است که مخصوص خود وبلاگ ها هست و شما با اضافه کردن در لیست یاهو خودتان با ما صحبت می کنید meshki_poshan_ashegh@yahoo.com ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگر تو نباشی چگونه دوباره برای خنده هایم میهمانی بگیرم ؟ آسمان همیشه بارانی است اگر تو نباشی دیدگان منتظرم آه و آفتابگردان باغچه ام بسته خواهد ماند اگر تو نباشی تنهایی ام را حجمی است و سیع ، عمیق و چه کسی پاک خواهد کرد غبار دلتنگی را از آینه قلبم اگر تو نباشی چگونه خواهم زیست چگونه خواهم رفت ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، ممنونم از دوستان عزیز ،، نگار جان ، الهام ، مهناز ، شمیلا و فرهاد ، فرزاد ، شهره ، الهام ، آرزوی محال ، عسل مشکی پوش ، مینا ، غزل ، علی خطیبی ، فرامرز ، عباس ، غریبه ، ستاره ، رضا مشتاق ، مریم ، رکس آ ، شقایق ، ونوس ، مهدی ، امید ، رها ، محسن ، میلاد ، نادیا ، آریا ، مهتاب ، یه دوست قدیمی ، ساقی ، وحید ، غزل ، عاشق و معشوق ، ارکیده ، نیلوفر ، یه مرد بی ستاره که دلخوشی نداره ، المیرا ، بی صدا ترین فریاد ، مرتضی ، تک پسر ، ممنونم از تمام شما عزیزان ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در کوچه های زندگی ام قدم بر می دارم قدم هایی که به سوی تو می آید قدم هایی که مرا به تو می رساند قدم هایی که مرا به کوچه عشق تو می برد کوچه ای که بوی ترا می دهد می آیم و تو را می یابم دستهایت را محکم می گیرم و تا ابد با تو می مانم و مهرت را در خود می پرورانم در سینه ام عشق به محبت تو جاودانه است تو را دوست دارم ای ................. ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، ،، دوستان عزیز اول از همه اگه قرار باشه شما عزیزان فقط از یک وبلاگ دیدن کنید من مجبور میشم که وبلاگها را ببندم و دیگه با شما عزیزان ،، ،، چون ما هر وقت که وبلاگ ها را به روز کردیم تا بخش دیگرش برای شما عزیزان ۲ یا ۳ بار نظر گذاشتیم ولی بعضی از دوستان فقط میان و از یک وبلاگ دیدن میکنن بس ..... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، و یه چیز دیگه اینکه دوستانی که میان نظر میدن و می بینن اسم این دوستان در لینگ ما نیست بگن تا ما این دوستان را لینگ کنیم تا شرمنده این عزیزان نباشیم و دوستانی هم که میخوان لینگ بشن بگن که کدام وبلاگ را لینگ کردن تا منم در همان وبلاگ این عزیزان را لینگ کنم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، فرامرز جان عزیز وبلاگ شما برای من باز نمیشه تا شما دوست عزیز را لینگ کنم آدرس را دقیق وارد کنید دوست عزیز ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوست دار شما عزیزان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 13:30 ´ توسط رامین وفا |
|
|
فاصله ها هيچ گاه نتوانستند عشق به تو را از من بگريند زماني که همه فکر مي کردندن نديدن و نبودنت در کنارم بستري براي بي وفايي فراهم مي کند
،، همیشه فکر میکردم دوستی و یا دوست داشتن با سلام شروع و با خداحافطی به پایان میرسه ،، ،، ساعت در انتظار نیمه شب بود و من رسیده بودم به جایی که انتظارش را داشتم ، تنها کاری که می توانستم سلام بود و دست دادن چون توان در آغوش گرفتنش را من نداشتم و اگر هم بود من نمیخواستم . ،، تازه با دیدنش احساس کردم که وارد دنیای شدم که هیچ وقت دوستش نداشتم و نمی خواستم وارد بشم ولی این بار ناخواسته میخواستم ادامه بدم ،، کلامی نگفت و حرفی نزد ولی تنها چیزی که من دوست داشتم بشنوم این بود که چرا و برای چی دوستش دارم براستی چرا ؟؟ ،، از خودم پرسیدم عاشق شدی ،، نمیدانم چون این کلمه را قبول ندارم ولی دوست دارم مال من باشد و در کنارم ،، ،، نمیدانم چرا ولی ساعت و زمان با من مسابقه میدادن ، که میدانم بهترین کار را می کنند ولی نمی خواستم باور کنم . ،، چون دوست داشتن را می شناسم ولی نمیدانستم چطوری باید بیان کنم ، شایدم اگه میخواستم بیان کنم نمی توانستم . ، درسته توانش در من نبود ، ،، در زبان بی زبانی فهمیدم که کلام و سخن یکی است ، تنها چیزی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم را شنیدم ........................... فردا میخوای بری چرا ؟؟ ،، این چرا برای من فقط چرا نبود چون با اینکه نیمه شب بود و وقت خواب ولی افسوس که دگر خوابی نمانده بود که چشم ها به امید فردا بسته شود . ،، آن شب به اندازه یک دقیقه گذشت تا دستی را در دستان خودم احساس کردم که وقتی نگاه کردم گقت ......................... در تمام این مدتی که اینجا پیش من بودی آرزو داشتم تا کلامی از تو بشنوم تا بگم چقدر دوستت داشتم و دارم ولی افسوس ،، ولی از خدا میخوام عمر من را گرفته و یک ثانیه به عمر پر احساس و محبت تو ............... کند ،، بدان که همیشه دوستت دارم و خواهم داشت ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، از تمام دوستان ،، سپاسگزارم که من را در این مدتی که نبودم تنها نگذاشتن من در بخش بعد از تمام این دوستان سپاسگزاری می کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:26 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، هیچ وقت سلام نکردم چون نمی خواستم پایانی داشته باشه ،، ،، هیچ وقت نگفتم میخواهم با شما باشم چون با بودنم میخواستم ثابت کنم که هستم ،، ،، گفتم دوست تان دارم ولی نگفتم چه اندازه ، همیشه گفتم حرف دلم است اما نگفتم برای کی ،، ،، گفتم برای دل می نویسم اما نگفتم دل برای کی ، گفتم با شما زنده ام ولی اسم نبردم ،، ،، مهم نیست کیستم و کجام ، مهم با تو بودنه آره با تو بودن و با تو هستم ،، ،، اسم ،،،،،،،،،، رامین + نوید ،، ولی چند وقتی هست که دو کلمه به اول اسمم زیاد کردن و میگن دی جی نوید ،، نمیدانم برای چی شاید به خاطر اینکه هیچ وقت سوال نکردم برای چی ،، چند سالم هست مهم نیست ، چون با تو بودن ساعت ، زمان و سال نداره هر دو از خاکیم تا دوباره خاک شویم ،، علاقه مندیها ؟؟ به همه چی علاقه دارم ولی دفتر خط خورده زیاد دارم نمیدانم برای چی شاید از بیکاری شایدم برای تو عزیز .. آره برای تو عزیز ،، کنجکاو هستم ؟؟ برای اینکه تو را بیشتر بشناسم ،، ولی نه برای عشق ، نمیدانم برای چی شاید بخاطر اینکه هیچ وقت در زندگیم عشقی نداشتم ، یا دروغ نگفته باشم نخواستم ،، دلیل بیار ؟؟ عاشق نیستم چون تنهایی را دوست دارم و در تنهایی به تو میرسم و این زیباست ،، دوست یا هم صحبت داری ؟؟ اگه دوستی و هم صحبتی را در همدلی ببینی آره دارم ولی نخوا که اسم ببرم چون زیاد هستن ولی یکیش را میتونم اسم ببرم خود تو عزیز ،، درس میخوانم در UNGDOMSHØJSKOLE در دانمارک شهر FYN رشته درسیم موزیک با دزاین ،، چی شد وبلاگ زدم و چرا اینقدر دیر ؟؟ راستش وبلاگ زدن کار راحتی است ولی درک کردن احساس دوستان نه ، و منم وقتی که احساس کردم که نیاز دارم و میتونم با دوستان و احساس پاکشان آشنا بشم این کار را انجام دادم و با شما عزیزان دوست داشتنی آشنا شدم ،، ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سلام دوستان،، خوب دوستان عزیز امید وارم جواب دوستانی که خواسته بودم خودم را معرفی کنم داده باشم ، حالا نمیدانم چقدر درست بود یا نبود ولی راستش هر چی یادم آمد برای شما عزیزان نوشتم . اي زيباترين روياي بيداري مهرباني ات را از من دريغ نكن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، چند مطلب کوتاه برای شما عزیزان ،، ،، امید : در آن خیابان ، زیر آن سپیدار بلند تو را میدیدم که آرام آرام قدم بر میداشتی و میرفتی . اکنون جای تو خالی است و این جای پای توست که مرا به زندگی امیدوار میکند . ،، قلبم برای تو می تپد ،، ،، معبودم تو به من آن قدر نزدیکی که با تمامی وجود احساست میکنم و من چقدر از تو دورم ، به اندازه ی همه ی زندگی ام . لحظه لحظه ی با تو بودن را به آسانی از دست میدهم قافل از این که ... هر روز پشیمان تر از روز قبل به سویت می شتابم و تو ، توبه پذبر از پیش ، پذیرایم می شوی . از گناهانم در گذر که میدانم اگر به راستی تو را بخوانم و در خانه ات را به صدا در آورم ... از حال درونم چه بگویم که تو بهتر میدانی . قلبم برای تو می تپد و میدانم که تنهایم نخواهی گذشت ، ای معبود بی همتای من ، تنهایم نگذار . ،، بهار ،، ،، وقتی تو بیایی مهرهای خفته بر زمین چشم باز می کنند . یاس ها خم شده قد راست می کنند . قلب های فانی را عشق دوباره جان می گیرند دلهای سنگ شده از جفای روزگار نرم می شوند چشم های غمین از بی عدالتی ، می خندند . و سرزمین خزان زده ی ما را رنگ بهار می گیرد . ،، و در آخرم حرف دل خودم ،، نيازي بدون جواب امشب كه غم نبودنت دركنارت بر چشم هايم پنهان شده ، اشك هاي دريايي ام از جنس سرد انتظار به استقبال اين غم دردناك رفته اند. امشب كه با تمام وجود دوستي را مي جويم، نيستي تا دست هايت را بگريم و بگويم اشك هايم فقط در تبعيد انتظار تو دريا شده اند و چشم هايم حريم خود را براي ديدار ديگري نگشوده اند. نمي دانم چرا بودن در كنارت چيزيست مثل خيال، مثل فريادي شكسته. پس بيا و باور كن انتظار برايم آهنگ مرگ است. ،، توچه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، توجه ،، ،، ولی یه کوجولو از شما عزیزان ناراحتم من وقتی وبلاگ را به روز میکنم حالا فرقی نمیکنه هر ۳ وبلاگ میام و به شما خبر میدم و تا بخش دیگه که دوباره آپ کنم ، کم و کم ۲ یا شایدم ۴ بار برای شما نظر میزارم ولی بعضی از دوستان فقط میاد و در وبلاگ ۱ نظر میدن و تمام ، و این کمی کم لطفی است چون ما با امید و کمک شما این وبلاگ را درست کردیم و اگه اینطوری پیش بره ما باید با شما خداحافظی کنیم برای همیشه این یادتان باشه دوستان عزیز ،،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:13 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، با سلام آمدیم تا باز با شما باشیم ،، ، سلام دوستان همیشه عاشق ،، ، امید وارم که خوب و سرحال باشین و دوستان و شاید بهتر باشه بگم همسفران خودتان را فراموش نکرده باشین . باز آمدیم تا با یه مطلب و از همه مهم تر سپاسگزاری از شما عزیزان در خدمت شما باشیم . راستی دوستان قبل از اینکه بخوام چیزی بگم این قسمت سپاسگزاری که ما در وبلاگ انجام میدادیم را در چند وبلاگ من دیدم که خیلی خوشحال شدم که دوستان فقط به فکر نوشتم نیستن و یاد دوستان خودشان هم هستن و کاری را که ما انجام دادیم آنها هم انجام دادن حالا چند مطلب میزارم و سپاسگزاری . ،، ، تمام روزها و ثانیه ها و لحظه ها را با یادت طی کردم و می کنم و خواهم کرد، بی آنکه بدانی دیدن یک لحظه تو برایم یک آرزو ست. آرزویی که لحظه لحظه برای رسیدنش از خدا گدایی می کنم. کاش می دانستی که تمام صفحات دفترهای خاطراتم با نام زیبایت آغاز و با اشکی از چشمان ترم به پایان می رسد و زیر روزها و ماه های خطر خورده تقویمم، لحظه های نبودنت را خط زده ام. کاش می توانستم این همه عشق و انتظار و غم و تنهایی را به تو هدیه کنم تا تو هم بدانی به خاطر عشق تو از جان و دلم گذشتم. بیش از این منتظرم نگذار ،،،، ،، ، به آرزوهایم نرسیدم تا به آرزوهایش برسد. لبخند را از لب هایم جدا کردم تا شاد باشد. روشنایی روزهایم را با سیاهی شب هایش عوض کردم تا مبادا تاریکی به روزگارش پا نهد. غم را از صورتش گرفتم و جایش زیبایی ماه آسمان را به او هدیه کردم تا همواره بر من بتابد. افسوس که نمی دانستم در کنار تمام بخشش هایم و هدیه ها او تنها به من، یک دل اسیر و تنها هدیه کرد و مرا در کویری سرد و سخت و بی آب و علف و همراهی رها می کند ،،،، ،، ، خیلی دلم گرفته بود. اما جرات و شهامت گریه کردن نداشتم. قلبم از درد تنهایی و دوری از یارم به درد آمده بود اما این دردو هیچکس درک نمی کرد. در پاییز تنهایی ام در دلم فریاد کشیدم"کاش کسی عاشق شود و از درد عشق تنها شود ، و از هاله تنهایی شاعر شود و از عشق شاعری هوس خزان کند" آسمان بدون پرده از شنیدن صدای فریاد من شروع به باریدن کرد. او برای من گریه کرد اما صدای هق هقش را تمام مردم احساس کردن و جقدر ساده زیر سیل اشک هایش شروع به قدم زدن کردن. کاش من هم مانند ابر بودم که آنقدر شهامت دارد که جلوی تمام مردم گریه می کند ،،،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، خوب من ممنونم از تمام دوستان خوبم مثل ،، نادیا ، ستاره ، نگار ، شمیلا و فرهاد ، دادا ، امید ، فاطیما ، محسن ، الهام ، npa ، منصور ، المیرا ، رویا ، بهروز رها ، عسل مشکی پوش ، منیره ، شهره ، مهدی ، بهنام ، رامین سرباز مشکی ، شیدا ، مهناز ، امید و سارا ، غزل ، چلسی ، مینا ، غریبه ، سپاسگزارم از شما عزیزان مهربان ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، نکته مهم اینکه دوستان یادمان باشد که ما همه نیاز داریم تا در روز چند دقیقه هم که شده بشینیم پای تلویزیون و با دیدن فیلم و هنر پیشه های مورد علاقه خودمان شاد شویم و باید به نکته هم فکر کنیم همین قدر که ما نیاز داریم به این چیزها زمانی میرسه که هنرمندهای ما هم غیر مستقیم به کمک ما نیاز دارن پس ما نباید آنها را تنها بگذاریم پس به دنبال چیزهای نرویم که میدانیم باعث کوچیک و یا خورد کردن آنها میشه و شایدم آنها را در نظر ما کم رنگ تر می کنه همین دوستان عزیز ،، ،، یادم باشد ،، ،، به یادت بیندازم زندگی سوگواره ای بر اشتباهات گذشته نیست ،، ،، زندگی به تلنگری می ماند ،، ،، برای عبرت آموختن ، عمر را کفاف آن نیست ،، ،، که مجلس ختمی همیشگی برای اشتباهات گذشته گرفت ،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، دوستان عزیز خیلی دوستان دارم این نکته را هم فکر کنید از برادر کوچیک خودتان شنیده اید فدای تمام شما عزیزان به امید دیدار شما عزیزان در ایران اگه دوست داشتین به وبلاگهای دو . سه هم سر بزنید و باز اگه دوست داشتین نظر بگذارین اگه نه که هیچی فقط دیدن کنید راستی قسمت خودشناسی را بخوانید و بگویید که شما هم قبول دارید یا نه و کدام رنگ را دوست دارید در وبلاگ ،،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:14 ´ توسط رامین وفا |
|
|
، سلام دوستان عزیز ،، نمیخوام زیاد حرف یزنم و چیزی بگم و میرم برای نوشتم مطلبی که تا چند روز پیش باور نداشتم ولی دیدم که نه هستن کسانی که با خوندن مطالب این وبلاگ منو مثله یه دوستی که همیشه در همه حال باهاشون باشم قبول دارن و برام داستانی را فرستادن که نمیدونم بگم اشتباه یا قسمت ولی وقتی برام فرستاد باورم نمی شد وقتی گفت تو مجله هم چاپ شده باورم نمی شد ولی وقتی باهاش صحبت کردم دیدم نه ،، رامین ،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، رامین جان عزیز نمیخوام سلام کنم چون احساس اینکه با تو آشنا نیستم و ندارم و حالا که میخوام این داستان تلخ خودم و یا شایدم سرگذشتی که قسمت من بوده را برای تو بفرستم چون من در زندگی خودم هیچ وقت کسی را نداشتم که بخوام شادی و یا غم خودم را بگم ولی میگم با چشمانی که نمیدونم در حال نوشتن این مطلب اشک می بارد یا خون ولی برای چیزی می بارد که برگشتنی نیست آره برگشتنی نیست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سوپر استار !!!!!!!!!!!!! ،،،، همیشه نگران آینده بودم و فکر می کردم چون خواهرم قبل از من ازدواج کرده و همسر خوبی نصیبش شده ، شرایط برای من سخت تر است . از طرفی ناامید بودم که خواستگاری به سراغم بیاید ، از طرفی می دانستم هر که در خانه مان را بزند مطمئنآ با پیمان شوهر خواهرم مقایسه می شود . از این رو دایم در جستجوی مردی بودم که برتر از همسر او باشد . تا اینکه آن روز کذایی از راه رسید . منتظر تاکسی بودم که او به سمت من آمد ؛ مردی بلند بالا با موهایی خرمایی که از پشت بسته بود . لباس و کفش مارک دارش ، نشان میداد که آدم پولداری است . همین که به کنارم رسید ، شروع به تعریف و تمجید از شکل و قیافه و تیپم کرد و در حالی که لبخند میزد ، شماره تماسی به من داد و گفت که فیلمسازی تازه کار است و میخواهد از من به عنوان ،، سوپر استار ،، و نقش اول فیلمی که دارد می سازد استفاده کند ! حرفهایش خیلی شیرین بود . من میخواستم همسرم فقط کمی بالاتر از همسر خواهرم باشد ولی حالا احساس میکردم که همسری کاملآ رؤیایی قسمتم شده و من به زودی پله های شهرت و محبوبیت را طی میکنم و از زندگی مطلوبی بر خوردار می شوم . چقدر خوشحال بودم از اینکه خداوند مردی هنرمند را سر راهم قرار داده و از این بابت از او سپاسگزاری فراوانی به عمل آوردم ........................... اما حقیقت چیز دیگری بود ................. من که خام شده بودم فردای همان روز با او که خودش را ،، رامتین ،، معرفی کرده بود تماس گرفتم . او ، دوباره شروع به تعریف از من و طرز بیانم کرد . من که گمان میکردم به شاهزاده رؤیاهایم رسیده ام یک دل نه صد دل خواهانش شدم . از آن به بعد روزی چند بار تلفنی با هم صحبت میکردیم و هفته ای یکی دو بار هم به گردش می رفتیم . در یکی از همین گشت و گذارها از او پرسیدم چه وقت فیلمش را خواهد ساخت ؟ او هم بدون معطلی گفت از همان جا به دفتر کارش که در منزل خودش قرار دارد می رویم تا چند تا عکس از چهره ام بگیرد و مرا تست بزند . آنجا ابتدا زنی جوانی که چشمان غمگینی داشت ، آرایش صورتم را به شکل عجیب و غریبی در آورد و در حالی که می گفت خواهر رامتین است ، چند عکس از من گرفت قرار شد فردا دوباره به همانجا باز گردم تا فیلمنامه را به دستم بسپارند . و ..... فردای سیاه سرنوشتم از راه رسید . به منزل یا همان محل کار رامتین که رسیدم به جای سپردن فیلمنامه به دستم از من فیلمبرداری شد و من نقشی ظلمانی را بازی کردم که همه نجابتم ، همه سرمایه ام از دست رفت . از آن روز به بعد هر وقت با گریه و التماس از رامتین خواستم که دست از سرم بردارد تهدید کرد که عکسها و فیلم ها را به دست خانواده ام می سپارد !!!!! بله ، من فریب خوردم اما قبل از اینکه ،، رامتین ،، فریبم بدهد ، من خودم را گول زدم و به جای اعتماد به سرنوشتی که خدا برایم رقم زده بود به دستهای شیطان پناه بردم و رشته سرنوشتم را به دستهای ناامن گناه سپردم ،،،،،، << س . ک >> ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خوب رامین جان نمیگم اینو بزار در وبلاگی که حالا شده تمام وقت های من آره چون شاید باورت نشه و میتونم بگم که بیشتر از خودت که مالک وبلاگ هستی من این وبلاگ و خوندم و دوست دارم نمی خواستم اینطوری باهات آشنا بشم یا باهات صحبت کنم ولی میدونم که بهتر از هر کسی میتونی کمکم کنی چون چیزی در حرفات هست که من دوستش دارم آره دوست عزیز بیشتر از این مزاحمت نمیشم دوست دار تو .......................................................... << س . ک >> خوب دوستان نمیدونم چی بگم و نمیخوام که شما هم به فکر برید چون دوست ندارم و خود دوستی که اینو برای من فرستاده بودم همین و میخواست که فقط دوستان عزیز بخونند همین چون هم در مجله نوشته شده هم من این افتخار داشتم که با این دوست عزیزی که نمیدونید چقدر شرین صحبت میکنه آشنا بشم و با هم دیگه هم صحبت بشیم و منو لایق هم صحبتی خودش دونست ... ممنونم عزیز و در آخرم این عید را به تمام دوستانم تبریک میگم امید وارم که خوش سر حال باشن در کنار خانواده یا دوستان عزیز که دارن و ما را هم فراموش نکنند ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، |